سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و چهارم :
***
محمدحسین با چشمان گشاد شده و دهانی باز، محو تماشای دستان هامون بود که با دقت و مهارت خاصی مشغول پیچاندن نوارهای پلاستیکی به دور چوب دو سر تیرکمان سنگی بود. محمدحسین که دیگر طاقتش طاق شده بود، با پیچ و تابی که به بدن لاغر و نحیفش میداد، پرسید:
- عموهامون زیاد مونده تا تموم بشه؟
هامون سرش را بالا گرفت و با لبان کش آمده بابت عجول بودن پسرک، جواب داد:
- نه، این یه دور رو بپیچ
لطفا صبر کنید...
