پارت بیست و چهارم :

***
محمدحسین با چشمان گشاد شده و دهانی باز، محو تماشای دستان هامون بود که با دقت و مهارت خاصی مشغول پیچاندن نوارهای پلاستیکی به دور چوب دو سر تیرکمان سنگی بود. محمدحسین که دیگر طاقتش طاق شده بود، با پیچ و تابی که به بدن لاغر و نحیفش می‌داد، پرسید:
- عموهامون زیاد مونده تا تموم بشه؟
هامون سرش را بالا گرفت و با لبان کش آمده بابت عجول بودن پسرک، جواب داد:
- نه، این یه دور رو بپیچ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️