سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و سوم :
منیر از چیزی که شنید حالش دگرگون شد و چشمانش سیاهی رفت. به چهارچوب درب تکیه داد. سانآی زیر بغل خانمجانش را گرفت، آرام با حالتی بهت زده گفت:
- خوبی خانمجان؟
منیر سرش را به نشان خوب بودن تکان داد؛ اما در دلش گردآبی به وسعت دریا ایجاد شده بود. در عجب بود از کار فرزند ناخلفش؛ با دست لرزانش بهسوی حیاط اشاره کرد و آرام زمزمه کرد:
- بیاین داخل.
خودش و سانآی جلوتر وارد شدند. سه

لطفا صبر کنید...

مژگان
0یعنی چه فتنه ای بپامیکنه؟