پارت سی و سوم :

منیر از چیزی که شنید حالش دگرگون شد و چشمانش سیاهی رفت. به چهارچوب درب تکیه داد. سان‌آی زیر بغل خانم‌جانش را گرفت، آرام با حالتی بهت زده گفت:
- خوبی خانم‌جان؟
منیر سرش را به نشان خوب بودن تکان داد؛ اما در دلش گردآبی به وسعت دریا ایجاد شده بود. در عجب بود از کار فرزند ناخلفش؛ با دست لرزانش به‌سوی حیاط اشاره کرد و آرام زمزمه کرد:
- بیاین داخل.
خودش و سان‌آی جلوتر وارد شدند. سه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مژگان

    0

    یعنی چه فتنه ای بپامیکنه؟

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ادامه بدین برای خوندن

    ۵ ماه پیش
  • مهنا

    0

    خیلی قشنگههههه

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون شما لطف دارین🙏 خوشحالم خوشتون اومده🌷

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️