پارت بیست و هشتم :

***
بغ کرده کنج اتاق نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود. از لحظه‌ای که رابط عمارت آمده بود و خبر داده بود زن‌ ارباب، مادر برزو، قرار بود به خانه‌شان بیاید حس ناخوشایندی همچون خوره وجودش را فرا گرفته بود. هر دقیقه که به آمدنشان نزدیک میشد، بیشتر دچار استرس و واهمه میشد.
- سان‌آی دختر قشنگم! چرا هر چی صدات می‌زنم جواب نمیدی؟ چرا اینجا غمبرک زدی؟
آنقدر در فکر و خیال غرق بود که متوج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️