سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و هشتم :
***
بغ کرده کنج اتاق نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود. از لحظهای که رابط عمارت آمده بود و خبر داده بود زن ارباب، مادر برزو، قرار بود به خانهشان بیاید حس ناخوشایندی همچون خوره وجودش را فرا گرفته بود. هر دقیقه که به آمدنشان نزدیک میشد، بیشتر دچار استرس و واهمه میشد.
- سانآی دختر قشنگم! چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی؟ چرا اینجا غمبرک زدی؟
آنقدر در فکر و خیال غرق بود که متوج
لطفا صبر کنید...
