سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و دوم :
***
ناهار آقاجانش را برده بود و حال در راه برگشت به خانه بود. هامون را آنجا ندید؛ از میان حرفهای آقاجانش متوجه شد که هامون برای آوردن آب به دکان رنگرزی عموقاسم رفته بود؛ اما به دلش افتاده بود که این کار از عمد بوده است؛ گویی هامون روی عهدش مانده بود. به محض اینکه به داخل کوچه پیچید به یکباره دستش کشیده شد. چنان محکم به دیوار کوبیده شده بود که از درد چشمانش را بست. چند ثانیه بعد با ب
لطفا صبر کنید...
