پارت بیست و دوم :

***
ناهار آقاجانش را برده بود و حال در راه برگشت به خانه بود. هامون را آنجا ندید؛ از میان حرف‌های آقاجانش متوجه شد که هامون برای آوردن آب به دکان رنگرزی عموقاسم رفته بود؛ اما به دلش افتاده بود که این کار از عمد بوده است؛ گویی هامون روی عهدش مانده بود. به محض این‌که به داخل کوچه پیچید به یک‌باره دستش کشیده شد. چنان محکم به دیوار کوبیده شده بود که از درد چشمانش را بست. چند ثانیه‌ بعد با ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️