سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و سوم :
به محض اینکه وارد حیاط شد خانمجانش را کنار حوض دید که با وسواسی خاص پرهای سه مرغ چاق و چلهی داخل سبد چوبی بزرگ را از تنشان جدا میکرد.
- تا الان کجا بودی؟
سانآی با سری پایین افتاده جواب داد:
- تو راه تاجماه رو دیدم؛ گرم تعریف شدیم.
منیر از صدای گرفتهی دخترکش به گمان افتاد و دقیقتر نگاهش کرد.
- سرت رو بالا بگیر ببینم.
سانآی سرش را بالا گرفت. منیر از دیØ
لطفا صبر کنید...
