پارت سی و چهارم :

***
معصومه هن‌هن‌کنان از پله‌های مطبخ‌خانه پایین آمد؛ دست به کمر زد و زمزمه‌وار گفت:
- وای‌وای پیر شدم خدا!
تا سرش را بلند کرد چشمش به منیر افتاد که کنار اجاق با شعله‌های آتش تازه فرو کشیده شده، ایستاده و درب دیگ سنگی دستش بود و به دیوار روبه‌رویش خیره بود.
- منیرجان!
منیر یک‌دفعه به ‌خودش آمد؛ بابت حواس پرتی‌اش لب گزید و درب را بر روی دیگ گذاشت. معصومه پیش رفت و با Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    حتما فوزیه هامونو میشناسه🤔🤔🤔🤔

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    شاید... بریم جلوتر ببینیم چی میشه... امشب دو پارت مهیج براتون دارم😊

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️