لیست کلیه پارتهای رمان تیغ بر پرنیان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 86
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 21
***** گرگ و میش هوا سوز و سرمای دم صبح را داشت و خورشید در انتظار طلوع از پشت کوه ها سرک میکشید. سیاوش نفس نفس زنان پشت تخته سنگی بزرگ نشست و در حالی که شولای پشمی اش را به تنش نزدیک تر میکرد، برای آخرین بار به دورنمای آبادی چشم دوخت. دلش خیلی زود به خاک اینجا ریشه زده بود، به دختری که با عمل ...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 22
دهانش خشک شده بود. خشک خشک. گویی در خوابی سکرت آور فرو رفته بود و نفس حبس شده اش قصد پر کشیدن از سینه را نداشت. باورش نمیشد کودکان شاداب آبادی، دخترکان خجالتی، مردها و زن های با غیرت و زحمتکش، و از همه مهمتر، پریزادش، در برابر چشمانش زنده به گور شده باشند. مغزش گنگ بود و هنوز مرگی که در چند ...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 23
نگاه شگفت زده سیاوش با فکر به این اتفاق عجیب از اتاق بی در و دیوار بالای سرش کنده شد و دوباره به دست بیرون زده از زیر تخت برگشت. حالا سلطان کنار تخت ایستاده بود و دیوانه وار پارس میکرد. بی شک چیزی عجیب و غیر منتظره زیر آن تخت در انتظارش بود. چیزی که حتی از فکر به آن نفس تنگی میگرفت! دل پژمرده اش...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 24
چشم های سیاوش اشکی که از چشم دخترک روان شد را دنبال کرد و به خودش به خاطر حرفی که زده بود لعنت فرستاد. این دختر که گناهی نداشت، پس چرا همیشه او را مقصر میدانست؟ بی شک این بی انصافی بزرگی بود که در حقش روا میداشت. پیش از آنکه بغض و اندوه دخترک بیش از این آزارش دهد، آهی کشید و با لحنی پر محبت تر ا...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 25
صدای هق هق گریه های پریزاد هم با حرکت سیاوش به سمت دیوار آرام گرفته بود و اکنون با ترس به کارهایش نگاه میکرد. انگار او هم خطری را که سلطان تلنگرش را زد، حس کرده بود و سعی داشت با نگاه داشتن دستش بر روی دهانش صدای نفس های بلند و کشیده اش را خفه کند. با هویدا شدن سایه چند سوار در نزدیکی عمارت مخر...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 26
چهره سیاوش با شنیدن نام شهباز در هم شد و به یاد آورد که مردم روستا از نشان شدن پریزاد برای پسر عموی دومش خبر میدادند. فقط خدا میدانست که آن زمان و با شنیدن آن خبر چقدر دلشکسته و نا امید شده بود و حالا.... دست نامراد سرنوشت وادارش میکرد که خودش با دست های خودش پریزادش را به آن مرد تقدیم کند! پریز...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 27
با وجود فاصله ی زیاد، سلطان بلافاصله متوجه وضع پریزاد شد و به سمتش دوید. حیوان شامه تیزی داشت و بوی خطر را از فرسنگ ها فاصله به سادگی حس میکرد. چشمان سیاوش با دنبال کردن سلطان خیلی زود به پریزاد آویزان از لبه پرتگاه رسید و با هول و ولا به سمتش دوید. نفهمید چطور خودش را به آنجا رساند و بدون لحظه ا...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 28
قلب سیاوش از لرزش صدای پریزاد لرزید و گوش هایش حریصانه برای بهتر شنیدن آوای دلنشین کلامش به نفس هایش دستور توقف دادند. کاش میتوانست تا ابد در برابر این پری روی آسمانی زانو بزند و وجودش را تقدیمش کند. با صدای زوزه سلطان بالاخره نگاه خیره سیاوش از رویای نا تمامش کنده شد و گفت: _باید برم چوب جمع ...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 29
پیش از آنکه گرگ ها از راه برسند و مجال حمله پیدا کنند، به سمت پریزاد دوید و شروع کرد به صدا زدنش. پلک های خمار دخترک با گیجی مطلق به چهره نزدیک سیاوش خیره ماند و بعد به سمت سلطان چرخید. صدای خرناس های تهدید آمیز گرگ ها نشان از نزدیک شدنشان داشت و وقتی برای تلف کردن باقی نمیگذاشت. سیاوش بی فکر...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 30
انگار سالها اطاعت و فرمانبرداری محض نوکران از خواسته های دخترک، سطح توقعات او را بالا برده بود و تاب نه شنیدن در برابر اوامرش را نداشت که هر بار به طریقی چوپان را وادار به قبول خواسته اش میکرد. سیاوش کلافه از اصرار بی جای پریزاد اخم در هم کشید و خواست مخالفت کند که با شنیدن ادامه حرف دخترک دهان...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 31
دخترک در حالی که سعی داشت نگاه از بدن برهنه چوپان بگیرد، بی هیچ حرفی پارچه را به سمت شانه زخمی او برد و همانطور که مثل سیاوش میخواست دستش کمترین تماسی با او نداشته باشد، گفت: _دستتو بیار بالا پسر چوپان. سیاوش که متوجه هدف پریزاد شده بود، از خدا خواسته بازویش را بالا برد و با تعجب به لرزش دست ها...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 32
بلافاصله نگاه سیاوش به سمت دخترک چرخید و با دیدن چشم های خمارش در سو سوی نور فانوس ها، مدهوش شد. میخواست با اخمی غلیظ بین ابروانش، مواخذه اش کند؛ چون تصمیم داشت کار را جوری پیش ببرد که فعلا کسی از هویت پریزاد باخبر نشود و کرور کرور حرف پشت سرش ردیف نکنند؛ اما با دیدن نگاه خمار او در آنی از خود بی...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 33
***** خوردن غذا، شستن تن کثیف و خاک آلود پریزاد و بستن زخم های ریز و درشتش تا نزدیکی های نیمه شب به درازا کشید و درست زمانی که از شدت خستگی نای سرپا ایستادن نداشت، صدای شهباز خان از پشت در از جا پراندش. _ میخوام بیام تو پریزاد. زن جوانی که تا همین حالا مشغول رسیدگی به وضعیتش بود، با شنیدن صدا...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 34
***** تسمه چرمی شلاق هوا را شکافت و زمانی که با بی رحمی بر شانه های زخم دیده چوپان فرود آمد، چشمان مضطرب و درد دیده اش را به سمت دخترکی که همچون گلی زیبا در گوشه ای از انبار آرمیده بود، کشید. یک ساعتی میشد که پریزاد بیهوش را هم به این دخمه آورده بودند و نمیخواست با صدای نعره های پر دردش خواب آر...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 35
پریزاد هراسان از اعمال وحشیانه پسر عمویش بی اراده از جا بلند شد و به سمت نریمان دوید. دستی که شلاق را به چنگ داشت در دست گرفت و هق هق کنان گفت: _ن... نزن... نزن نریمان خان... نریمان خشمگین و آشفته از جانبداری دختر عمویش از چوپان، پریزاد را به طرف جایی که سیاوش را بسته بودند هل داد و در حالی که...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 36
پریزاد سریع از جایش بلند شد و پیش از آنکه کسی وارد انبار شود طبق گفته چوپان گوشه ای دراز کشید و خودش را به خواب زد. سیاوش هم بار دیگر دست هایش را در پیچ و تاب طناب ها گرفتار کرد و با سری پایین افتاده حالتی شبیه به بیهوشی به خود گرفت. زمان زیادی نگذشته بود که صدای گفتگویی آرام از بیرون انبار توج...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 37
***** خورشید وسط آسمان آبی و بی انتهای کوهستان میدرخشید و خبر از فرا رسیدن ظهر میداد. سیاوش و پریزاد همچون گذشته باز هم مجبور بودند از راه های صعب العبور کوهستانی گذر کنند تا نریمان خان و افرادش نتوانند ردشان را بزنند؛ با این تفاوت که این بار اسبی در کار نبود و پریزاد ناچار بود تمام راه را پیاد...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 38
با این تصمیم بلافاصله بقچه را گره زد و از شانه اش رد کرد؛ سپس رو به سلطان گفت: _کمکم کن برگردم پیش چوپان. سلطان لحظه ای کوتاه در سکوت به تحلیل حرف دخترک پرداخت و سپس به سمت مسیری صخره ای با تکه سنگ های درشت دوید. کمی جلو رفت و زمانی که از امنیت سنگ ها مطمئن شد، رو به پریزاد شروع کرد به پارس کرد...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 39
در گیر و دار این تردید ها بود که دل نازکش با دیدن اخم ناشی از درد بر چهره سیاوش، لحظه ای به رحم آمد و بی آنکه به کم و کیف عملش فکر کند از جا بلند شد. تکه ای از پارچه بقچه تمیز و خشک شده را پاره کرد و قدری از آب کوزه رویش ریخت. دستش از فکر به کاری که قصد انجامش را داشت میلرزید؛ اما خوب میدانست که...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان تیغ بر پرنیان - پارت 40
لحظه ای بعد پس از کلی کلنجار رفتن با خود، بالاخره دلش را به دریا زد و در حالی که چشم هایش را از شدت خجالت بر هم میفشرد دست برد زیر صورت سیاوش؛ سپس کاسه را به لب هایش نزدیک کرد و قدری آب به او نوشاند. زمانی که کارش تمام شد، کف دستش از حرارت تن تبدار چوپان آتش گرفته بود و قلبش میخواست از سینه اش ب...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
