دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و تاریخی تیغ بر پرنیان اثر نرگس زارعی

رمان تیغ بر پرنیان

  • زبان فارسی
  • 112.7K 👁
  • 386 ❤️
  • 2.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تیغ بر پرنیان

تیغ بر پرنیان حکایتی غمبار از درد و رنج رعیت در دوره قاجار و پس از آن است که از زبان دو شخصیت اصلی یعنی سیاوش، چوپانی خسته و شکست خورده از نبرد با روزگار، و پریزاد، عزیز کرده خان بزرگ آبادی های الموت شرقی، روایت می شود. داستان با دلباختگی پسر چوپان آغاز می شود و با وقوع اتفاقی شوم به اوج می رسد. پریزاد که بر اثر وحشت مرگ، مجبور به همراهی با چوپان است، اندک اندک پی به راز هایی تاریک می برد و اسرار چوپان یکی یکی فاش می شوند....

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

دخترک؛ نفس نفس زنان خود را از کمرکش تپه بلند، باال کشید و از ارتفاع نه چندان زیاد زیر پایش، به همه جا چشم چرخاند.
دانه درشت عرقی را که از روی پیشانی اش به سمت گونه های سرخش راه باز میکرد، با پشت دست پاک کرد و ناامیدانه فریاد زد:
_هاجر هووووووی....
صدایش همچون أواره ای بی سر و صاحب، همه جا پیچید و بار دیگر به خودش باز گشت؛ اما خبری از هیچ یک از همراهانش نشد. انگار باز هم از دختران آبادی بازی خورده بود!
قلبش، حتی از فکر به روزهای مشابهی که اینگونه رها شده و تک و تنها به خانه بازگشته بود، گرفت و سنگینی غم غریبانه دلش، وادارش کرد همان جا روی زمین بنشیند.
حوالی بعد از ظهر بود و از باالی تپه های بلند مجاور به آبادی کوهپایه انوارطالیی خورشید همچون رشته هایی از گالبتون و زر، بر سر خانه های کاهگلی میپاشید. کوه بلندی که درست باالی سر روستا قد علم کرده و تا حدودی بر آن سایه افکنده بود، همچون خدایان باستانی، عظیم و پر قدرت، به نظر میرسید و دل هر بیننده ای را از هیبت خود میلرزاند.
از آنجایی که شب گذشته باران خوبی باریده و صاعقه های پی در پی، پهنه ی آسمان را دریده بودند، امروز دخترکان آبادی به دنبال کمنگوش های کوهی)نوعی قارچ( روانه دشت و صحرا میشدند تا سهم اجاق های خانه های کوچکشان را از دامن گسترده طبیعت گلچین کنند. او نیز همچون همیشه به دنبال دوستی و الفت با هم سن و ساالنش، دل را به دریا زده و با وجود تمام دردسر ها، با دختران همراه شده بود. غافل از اینکه باز هم قرار است در میانه راه همچون وصله ای ناجور او را از خود برانند و تنهایی ابدی اش را یادآورش شوند.
تکرار واژه ی تنهایی قطره اشکی از چشم های سیاه و خمار دخترک غنیمت گرفت و مژگان پر و بلندش را تر کرد؛ اما سرمای نسیمی که از جانب کوه های طالقان می وزید، خیلی زود به جانش نشست و با ترسی که از تنها ماندن در این مکان نا آشنا داشت دست به یکی کرد تا هر چه زودتر عزم بازگشت کند.
با این فکر از جا بلند شد و در حالی که با وحشت همه جا را می پایید دامن پر چینش را با دست تکاند؛ در همین حین صدای سوزناک نی، سوار بر باد اندک اندک از راه رسید و دخترک را از تکاپو انداخت. انگار قلب پرغمش با شنیدن آن نوای آسمانی کمی آرام گرفته بود.
پیش از آنکه تصمیمش برای بازگشتن را به یاد بیاورد، قدم هایش با احتیاط به سمت صدا حرکت کردند، شاید هم این دلش بود که اینگونه بی اختیار به سمت آنچه که با غم بزرگش هم نوا بود پا برهنه میدوید!
کمی دورتر صدا به وضوح بلند تر شد و با وجود ترسی که دخترک را به سلطه خود در آورده بود، همانجا پشت تکه صخره ای خزه گرفته پناهنده شد. تصمیم داشت کمی، فقط کمی به صدای نی گوش بدهد و بعد تمام مسیر را دوان دوان به سمت آبادی بازگردد.
درد نی بی انتها بود و نوازنده چنان سوزان مینواخت که بار دیگر قطرات اشک را مهمان چشم های زیبای دخترک کرد. پیدا بود که دل بی نوای نی نواز هم مملو از درد است که این چنین جگر سوز هر آنچه که در سینه خود انباشته بیرون میریزد.
دخترک چشم بسته بود و از ته دل؛ اما بی صدا اشک میریخت، با این همه، حال و هوایش خوش بود، گویی تمام درد ها صف بسته بودند و یکی یکی از چشم هایش پایین میچکیدند؛ تا رهایش کنند از بند دلشکستگی هایش؛ اما افسوس که این حال خوش زیاد دوام نیاورد و چشمان دخترک با
شنیدن صدای خرخر وحشیانه ای از نزدیکی خود تا آخرین حد ممکن باز شدند!
سگ بزرگ و سیاه، با دیدن وحشت آشکار دخترک بیشتر جرات گرفت و به جلو جست؛ سپس از فاصله ای نزدیک رو به تن جمع شده از ترس دختر بیچاره شروع کرد به پارس کردن!
صدای واق واق سلطان به سرعت سیاوش را از چاه خاطرات تلخش بیرون کشید و توجهش را به سمت صخره کوچک کنار چشمه جلب کرد. از نحوه پارس حیوان میشد فهمید که متوجه حضور چیزی در آن حوالی شده و این یعنی باید خود دست به کار میشد.
با این تصور نی، آن یار و همدم همیشگی را در جیب بغل شولایش(شولا: نوعی لباس چوپانی)جا داد و چوب به دست، به سمت صخره دوید. اگر گرگ به گله میزد تمام هست و نیستش یک جا بر باد میرفت!
سلطان که نزدیک شدن صاحبش را احساس کرده و شیر شده بود، با شدت بیشتر پارس کردن را از سر گرفت و دخترک سرش را جوری بین دست هایش فشرد که انگار میخواست خود را با زمین یکی کند!
سرعت قدم های بلند سیاوش به محض دیدن دخترکی که آنطور بی پناه به نظر میرسید، کم شد و رو به سلطان تشر زد:
_برو عقب حیوان... برو عقب....
سلطان با شنیدن لحن عصبانی صاحبش به سرعت عقب کشید و هوشمندانه به سمت گله دوید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تیغ بر پرنیان

نارسیس زد ای آر : ۸ ماه پیش

سلام سلام🤗
خب خب بالاخره عکس شخصیت ها آماده شد. شما عزیزای دل میتونید پایین هر پارت عکس ها رو ببینید. خوشحال میشم نظرتون رو در موردشون بدونم🙏مرسی🥰

نظرات رمان تیغ بر پرنیان
  • ملیکا

    در پارت 10

    خیلی عالیی

    ۳ ماه پیش
  • Reyhan

    در پارت 863

    من توقع داشتم پایان رمان خوش باشه چون تمامش پر از سختی بود حتی یه لحظه خوش هم نداشتن ! رمان هایی که پایانشون تلخه حداقل خاطرات خوبی در طولش دارن سراسر دردسر و تلخی حقیقتا نپسندیدم و پشیمونم که خوندم

    ۳ ماه پیش
  • رز♡

    در پارت 864

    مخالف نظر بقیه پایانش معرکه بود عالی بود که مثل همه رمانا قابل پیش بینی و رویایی تموم نشد و این عشق پاک اینجوری جاودانه شد

    ۳ ماه پیش
  • فرزانه

    در پارت 550

    عالی بودخیلی دوسش دارم

    ۵ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ♥️🌹

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    در پارت 551

    خیلی عالی ..قلمتون پرمهر ..تشکر از نویسنده ی توانا 🌱🙏

    ۶ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💞🌷

    ۵ ماه پیش
  • مهلا

    در پارت 861

    هم این رمان و هم رمان پریدخت اصلا پایان خوبی نداشت شما به وضوح داری میگی که ظلم برندس میتونستید هر دورو قشنگ تر تموم کنی چون در واقعیت ظلم پایدار نیس دیر یا زود بدی کنی بدی میبینی

    ۶ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    رمان پریدخت رو بنده ننوشتم عزیزم😊 اگر دقت کرده باشید در پایان رمان توضیحاتی در خصوص پایداری یا عدم پایداری ظلم در فضای آینده قصه داده شده.

    ۶ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 550

    خسته نباشی واقعا عالیه

    ۶ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💗🌹

    ۶ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💗🌹

    ۶ ماه پیش
  • zahra

    در پارت 862

    خسته نباشی نویسنده عزیزم عااالی بود به امید خوندن رمان های بیشتری از شما 💙💙💙💙💜💜💜💜💗💗💗💗

    ۷ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دلم. 💖💗❣️🌻

    ۷ ماه پیش
  • اهو

    در پارت 862

    ممنون از رمان قشنگت..خسته نباشی گلم

    ۷ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما🌹♥️🥰

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    روزتون مبارک بانو♥️♥️♥️♥️

    ۷ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنون عزیز دلم🥰♥️

    ۷ ماه پیش
  • رزا

    در پارت 861

    یه در صد هم فکرش را نمی کردم اینجوری تموم شه خدا قوت نویسنده جان 💞

    ۷ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    خواهش میکنم ممنونم از همراهیتون عزیزم. ♥️

    ۷ ماه پیش
  • انا

    0

    چه غمگین تموم شد فکر میکردم پری و سیاوش به هم می رسن ممنون نویسنده جان قلمت مانا

    ۷ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم🌻❣️

    ۷ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 862

    خسته نباشی گلم بابت رمان زیبات امیدوارم رمان های بیشتری ازت ببینیم

    ۷ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما در این مدت💞

    ۷ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 862

    واقعا چه داستان غم انگیز و هیجانی بود امید وارم پری زاد نمی ره که ،

    ۷ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۷ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 811

    پس سیاوش کی قرار برسه پری ازشراین عوضی نجات بده

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟