پارت بیست و ششم :

چهره سیاوش با شنیدن نام شهباز در هم شد و به یاد آورد که مردم روستا از نشان شدن پریزاد برای پسر عموی دومش خبر میدادند. فقط خدا میدانست که آن زمان و با شنیدن آن خبر چقدر دلشکسته و نا امید شده بود و حالا.... دست نامراد سرنوشت وادارش میکرد که خودش با دست های خودش پریزادش را به آن مرد تقدیم کند!
پریزاد که اخم و تَخم های گاه گاه سیاوش را نفرت از خودش و پدر بزرگش تلقی میکرد، به زحمت یکی دیگر از ال

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    عالی لذت میبرم از خوندنش خوشقلم جونم 🙏😘

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیز دلم😊💗

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    ای خدا چه سخته سیاوش بیچاره،جایی نداره عشقشو ببره ومجبوره بسپرتش به دشمناش

    ۱ سال پیش
  • سعادت

    1

    ای وای من امان از حسرت خوردن چیزی که نمی دانی بگی یا نگی البته با گفتن دیگه پشیمان نمیشی که ای کاش می گفتم

    ۱ سال پیش
  • مرضیه

    1

    بیچاره سیاوش فک کنم این دوتاخیلی بایدسختی بکشن تابه هم برسن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️