لیست کلیه پارتهای رمان پریا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 82
-
رمان پریا - پارت 1
فصل 1 پیراهن سیاه عزا بر تنم بود و با چشمانی سرخ شده از اشک به پلاکارد سیاه روی دیوار که خبر از مرگ ناگهانی پدرم و همسرش مهرانه را می داد نگاه میکردم. چه روز بدی بود آن روز! تازه از سر کار به خانه برگشته بودم که با صدای زنگ تلفن نگاهم متوجه تلفن روی میز شده بود. لباس عوض نکرده به سمت تلفن رفت...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 2
حرفهای مهرانه که به اینجا رسید کمی آرام شدم. هیچ نگفتم و صدایش را این بار کمی با احتیاط شنید: ـ من باردادم. متعجب نگاهش کردم. چطور توانسته بود؟! با وجود پنج فرزند؟!... مهرانه خجالت زده نگاه از چشمانم برداشت و گفت: ـ خواستم برای ورودش آماده بشی و برادراتم آماده کنی. این بچه برادر یا خواهر خود...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 3
به چهره مصر و سر سخت و جدیاش نگاه کردم و لحظهای ترسیدم. اگر با این پسر خودرای کنار نمیآمدم معلوم نبود بر سر ساناز چه میآمد. پس سعی کردم از در صلح وارد شوم و با زبانی نرمش دار گفتم: ـ ساناز به من وابستهست. همونطور که شما برادر بزرگشی منم خواهر بزرگشم. اگه نگران بزرگ شدنش هستین بهتون قول...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 4
شب بود و در حال شانه زدن موهای بلند و مواج ساناز به آریا فکر میکردم. که دوباره برمیگشت و ساناز را میخواست یا پشیمان میشد؟! با شناختی که در موردش پیدا کرده بودم بعید بود که عقب نشینی کند. زنگ در که به صدا در آمد رو به پویا که در حال بازی با گوشی موبایل بود، گفتم: ـ پویا جان درو باز میک...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 5
خاله در فکر فرو رفت و گفت: ـ بذار من باهاش حرف بزنم. ـ خیلی مصره. ـ نگران نباش. من زبون مردارو بلدم. خودم نرمش میکنم. فردا یه زنگ بزن بهش بگو بیاد اینجا. در خانه باز شد و پدرام یاالله گویان داخل شد. خاله برخاست و قربان صدقهاش رفت و با او روبوسی کرد. ـ کجا بودی خاله جون؟ ـ پیش دوستام. ت...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 6
سکوتی کردم و گفت: ـ آوا من زنگ نزدم باهات بحث کنم. داداشت اومد بگو یه سر بیاد خونه ما. و تماس را قطع کردم. خاله در حال چیدن سفره گفت: ـ کی بود؟! ـ آوا بود. میگفت سانازو بدم آریا. ساناز که حواسش به حرفهایمان بود ترسان گفت: ـ من نمیخوام. کاملاً حضور ساناز و پویا را فراموش کرده بودم. به ط...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 7
آریا با چشمانی جدی و پر نفوذ به صورت خاله توران زل زد: ـ حتی اگه وابسته هم نشه نمیتونم اجازه بدم اینجا زندگی کنه. ـ آخه دلیلت چیه؟ ـ حاج خانم! من چطوری؟... رو چه حسابی باید به خواهر زادهتون اعتماد کنم و خواهرم رو بسپرم دستش؟! خواهر زاده شما در سن ازدواج هستند. هر لحظه امکان داره ازدواج کنن...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 8
فصل 2 در مراسم چهلم همه دور قبر پدرم و مهرانه جمع بودیم. آرمین و آوا گریه میکردند و ساناز با بچههای هم سن خودش بازی میکرد. پویا هم غمگینانه به قبر زل زده و پدرام در حال صحبت تلفنی با کسی بود. نگاهی به آریا انداختم. ساکت و خاموش بود. حتما در مورد مادرش عذاب وجدان داشت. با صدای خاله در گوشم افک...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 9
فصل 3 از مراسم چهلم سه ماه گذشته بود و پویا و ساناز کم کم به نبود پدر و مادر عادت کرده بودند. آریا هر پنج شنبه یا جمعه به دیدن ساناز میآمد و او را همراه آوا و آرمین گردش میبرد. خاله توران هم خیالش راحت شده بود و کمتر به خانه سر میزد. صبح ساناز را به پویا سپردم و برای خرید بیرون رفتم. داخل ف...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 10
فریاد آریا تمام وجودم را به لرزه انداخت: ـ اینو شما باید جواب بدی. و خم شد و دست روی پیشانی ساناز گذاشت و چهرهاش از شدت داغی درهم رفت. فورا اندام کوچک ساناز را در آغوش گرفت و به طرف در راه افتاد و با عتاب گفت: ـ بچه تب چهل درجه داره بعد واس خودت رفتی خرید؟ وحشت زده وسایل خرید را تحویل پویا...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 11
فصل 4 بعد از آن شب خبری از آریا نداشتم. تمام هوش و حواسم را جمع کرده بودم که مراقب پویا و ساناز باشم تا بهانهای دست آریا ندهم و البته! خودم هم دلم نمیخواست کوچکترین اتفاقی برای ساناز و پویای عزیزم بیفتد. در واقع زندگی من شده بودند این دو بچه. دیگر حتی ذرهای وقت برای دنبال کردن علاقهمندی...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 12
گوشی را از روی میز برداشتم وگفتم: ـ بله؟ ـ الو پریا جان! صدای خاله توران بود. به شوق آمدم و گفت: ـ سلام خاله جون. ـ سلام عزیر دلم. خوبی؟ بچهها خوبند؟ ـ ممنونم همه خوبیم و بچهها سلام دارن. شما چطورید؟ ـ منم خوبم. غرض از مزاحمت زنگ زدم برای فردا ناهار دعوتتون کنم خونه. برای شادی روح پ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 13
ساناز زمین خورده و زانویش را گرفته بود و گریه میکرد. دلم ریش شد. بعد از مرگ پدرم و مهرانه اصلا طاقت گریههای ساناز را نداشتم. به طرفش دویدم و گفتم: ـ چی شد ساناز؟ بمیرم تو رو اینطوری نبینم. و بغلش کردم و زانویش را که قرمز شده بود مالیدم. یکی از بچهها گفت: ـ خاله آرمیتا هولش داد و خورد زم...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 14
ساناز که صدای آریا را شنیده بود، فوراً به طرف در حیاط دوید و با دیدن او انگار داغ دلش تازه شده باشد بغض کرد و با لبهایی جمع شده و آویزان و ابروانی گره خورده گفت: ـ داداش آریا آرمیتا هولم داد خوردم زمین پام خون اومد. آریا که انتظار شنیدن چنین چیزی نداشت ناگهان از خوش و بش با خاله توران دست کش...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 15
از پذیرایی صدای تلفن میآمد. صدای پویا را شنیدم که جواب داد: ـ الو... سلام آقا آریا... بله خونهست... گوشی... پویا به اتاق آمد و گفت: ـ آبجی پریا آریا زنگ زده باهات کار داره. از تخت پایین آمدم و به طرف پذیرایی رفتم. گوشی را برداشتم و جواب دادم: ـ الو... ـ سلام پریا خانم. ـ سلام آقا آریا....
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 16
دست در کیفم بردم و با فکر اینکه پدرام تماس گیرنده است، گوشی را در گوشم گذاشتم. به محض گفتن بله صدای آرام و متین امید را شنیدم و رنگ از رویم پرید. ـ پریا! لبم را گزیدم و به آریا نگاه کردم که در حین تماشای بچهها انگار حواسش به من هم بود. امید با شتاب گفت: ـ پریا قطع نکن! بذار باهات حرف بزنم! ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 17
شب که به خانه برگشتیم، ساناز پشت ماشین در حالی که سرش روی پای پویا بود به خواب رفته بود و پویا هم سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و در خواب به سر میبرد. من و آریا هم در سکوت خودمان به سر میبردیم. آریا ماشین را دم در نگه داشت و پیاده شدم. خواستم در عقب را باز کنم و ساناز را بغل کنم که اجازه ندا...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 18
با بی حوصلگی برخاستم و به سمت تلفن رفتم و آن را برداشتم: ـ بله... صدای بم مردانهای شنیدم: ـ سلام خانوم. منزل صالحی؟ ـ بله درسته. ـ من از دبیرستان تهامی زنگ میزنم. شما چه نسبتی با آرمین امیری دارید؟ نگران شدم و گفتم: ـ خواهرش هستم. ـ آرمین دو روزه مدرسه نمیاد. میتونم بپرسم چرا؟ آب ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 19
داخل دستشویی در حال مسواک زدن به دندانهایش بود و من دست به سینه بازخواستش میکردم: ـ من جواب مدیرت رو چی باید بدم؟ بگم میخوای پرده فروشی کنی؟ آرمین دهانش را زیر شیر آب گرفت و شست و شو داد و نگاهم کرد و گفت: ـ ای بابا. تو چرا انقدر میترسی؟ فردا پاشو برو مدرسه من بهشون بگو پروندهم رو بد...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان پریا - پارت 20
اندیشیدم: «لبخند زدنم بلدی؟!» مشغول پذیرایی شدم و صدای آریا را شنیدم: ـ پریا خانم! نگاهش کردم: ـ بله؟ لحن آریا کمی خواهش گونه بود: ـ یه کاری کنید حتما برگرده مدرسه. جاوید فقط داره از آرمین سوء استفاده میکنه. متعجب نگاهش کردم: ـ واقعا؟ ـ قبل از اینکه اینجا بیام رفتم مغازه این آقا و باها...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
