پریا به قلم مرضیه نعمتی
پارت سیزده :
ساناز زمین خورده و زانویش را گرفته بود و گریه میکرد. دلم ریش شد. بعد از مرگ پدرم و مهرانه اصلا طاقت گریههای ساناز را نداشتم. به طرفش دویدم و گفتم:
ـ چی شد ساناز؟ بمیرم تو رو اینطوری نبینم.
و بغلش کردم و زانویش را که قرمز شده بود مالیدم. یکی از بچهها گفت:
ـ خاله آرمیتا هولش داد و خورد زمین.
چشم گرداندم و آرمیتا دختر مو بلوند و هیکل درشتی را دیدم که طلبکارانه میگفت:<
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🩵💙🤎🤍💚💛🩶❤️🧡💜