پارت سیزده :

ساناز زمین خورده و زانویش را گرفته بود و گریه می‌‌کرد. دلم ریش شد. بعد از مرگ پدرم و مهرانه اصلا طاقت گریه‌‌های ساناز را نداشتم. به طرفش دویدم و گفتم:
ـ چی شد ساناز؟ بمیرم تو رو اینطوری نبینم.
و بغلش کردم و زانویش را که قرمز شده بود مالیدم. یکی از بچه‌‌ها گفت:
ـ خاله آرمیتا هولش داد و خورد زمین.
چشم گرداندم و آرمیتا دختر مو بلوند و هیکل درشتی را دیدم که طلبکارانه می‌‌گفت:<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🩵💙🤎🤍💚💛🩶❤️🧡💜

    ۸ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی عالی نویسنده جون ،تشکر 🙏🏻❤️🥰👏👏👏

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    3

    الان بخاطرسانازبازآریاعصبانی نشه🙏💞💋

    ۸ ماه پیش
کپی شد!