پارت دوم :

حرف‌‌های مهرانه که به اینجا رسید کمی آرام شدم. هیچ نگفتم و صدایش را این بار کمی با احتیاط شنید:
ـ من باردادم.
متعجب نگاهش کردم. چطور توانسته بود؟! با وجود پنج فرزند؟!... مهرانه خجالت زده نگاه از چشمانم برداشت و گفت:
ـ خواستم برای ورودش آماده بشی و برادراتم آماده کنی. این بچه برادر یا خواهر خودتونه. از پدر خودتون. پس وقتی به دنیا اومد هواش رو داشته باشین.
روزها گذشتند و بالاخره ساناز به دنیا آمد. خواهر کوچولوی مشترک ما پنج فرزند. آنقدر زیبا و شیرین بود که خیلی زود به خانواده‌‌امان گرما داد اما افسوس که خیلی زود گرد یتیمی بر چهره خواهر کوچولوی نازنینم نشست. با یادآوری ساناز چشم از پلاکارد برداشتم و هراسان به خانه رفتم. پدرام مقابل تلویزیون نشسته بود. پرسیدم:
ـ ساناز کجاست؟
ـ تو اتاق خوابیده.
به اتاق رفتم و چشمم به صورت قرص ماه ساناز افتاد. سرش روی متکای سفید بود و موهای بلندش دور متکا پخش. بی خبر از همه جا در خواب عمیقی به سر می برد. دست نوازشی به موهای فر و بلند و خرمایی‌‌اش کشیدم و خم شدم و گونه‌‌اش را بوسیدم. کنار خواهرم دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای زنگ در از خواب پریدم و به ساعت نگاه کردم. پنج بعد از ظهر بود. از اتاق بیرون رفتم. پدرام و پویا نبودند. با فکر اینکه مهمان آمده روسری سر کردم و حیاط رفتم. در را باز کردم و چشمم به همان پسر در روز تشییع جنازه افتاد که با پیراهن و شلوار سیاه و ریش وسیبیل بلندی در صورت منتظر ایستاده بود. با اینکه ظاهر آشفته‌‌ای داشت اما فوق العاده زیبا بود. صورتی سفید با چشمان قهوه‌‌ای روشن و موهای مجعد و سیاه که کمی شباهت به ساناز داشت.
ـ بفرمایید!
ـ من آریاام.
به ذهنم فشاری آوردم تا به یاد بیاورم صاحب این اسم کیست. آریا به کنجکاوی‌‌ام پایان داد و گفت:
ـ پسر مهرانه خانم.
ناگهان منقلب شدم و بیشتر در صورتش دقیق شدم. پس پسر بزرگ مهرانه که سال‌‌ها قبل به خاطر ازدواج با پدرم ترکش کرده بود او بود‌؟! مودبانه گفتم:
ـ سلام آقا آریا.
ـ سلام می‌‌تونم بیام داخل؟
کنار کشیدم و داخل آمد. توی حیاط ساکت و خلوت ایستاد و چرخی به طرفم زد و گفت:
ـ اومدم دنبال ساناز.
ترس وجودم را پر کرد. اتفاقی که از آن در هراس بودم داشت به وقوع می‌‌پیوست. آب دهانم را فرو دادم و گفتم:
ـ دنبال ساناز؟!
چهره‌‌اش بی انعطاف و سرد بود. یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
ـ بله... چرا تعجب کردین؟ مادر من و پدر شما فوت شدن و لزومی نداره خواهرم با شما زندگی کنه.
چقدر حق به جانب بود! ساناز را خواهر خودش می‌‌دانست در حالی که وقتی مهرانه زنده بود یکبار هم به دیدنش نیامده بود. سعی داشتم آرامش خودم را حفظ کنم و کمی نرمش داشته باشم اما واقعا شدنی نبود. با لحنی جدی و ابروانی درهم گفتم:
ـ خواهر شما؟! ساناز اصلا شمارو می‌‌شناسه که اومدید با خودتون ببردیش؟
پوزخندی بر لبانش نقش بست:
ـ نگید که شما یه خانوم می‌‌خواید سر پرستی ساناز رو به عهده بگیرید.
ـ معلومه که می‌‌خوام. شما به چه حقی می‌‌خواید سرپرستیش رو به عهده بگیرید؟
ـ چون برادرش هستم.
ـ منم خواهرش هستم.
ـ خانم من حوصله جر و بحث با شمارو ندارم. همین الان ساناز رو صدا کنید بیاد با خودم ببرمش.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ‌نسترن

    1

    عالی عالی عالی

    ۷ ماه پیش
  • زرناز

    0

    جونمی جون دعوا برسر ساناز 😁😁عالی بود مرسی مرضیه جونم و راضیه جونم مثل همیشه گل کاشتین❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • ساناز

    2

    🤎💜🩶❤️💚💛🩵🤍💙🧡

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    4

    چطوربفکرش رسیدبیایددنبال خواهرش🙏🤔

    ۹ ماه پیش
کپی شد!