پریا به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهارده :
ساناز که صدای آریا را شنیده بود، فوراً به طرف در حیاط دوید و با دیدن او انگار داغ دلش تازه شده باشد بغض کرد و با لبهایی جمع شده و آویزان و ابروانی گره خورده گفت:
ـ داداش آریا آرمیتا هولم داد خوردم زمین پام خون اومد.
آریا که انتظار شنیدن چنین چیزی نداشت ناگهان از خوش و بش با خاله توران دست کشید و به چهره بغض آلود ساناز نگاه کرد:
ـ چی گفتی داداشی؟
ساناز به گریه افتاد. آریا م
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
هناسه
5چقدر بهانه میاری هر بچه ایی زمین میخوره و دعوا میکنه. اگه راست میگی بیا پریا رو بگیر تا همه دور هم جمع بشید و خودت از همه مراقبت کنی
۸ ماه پیشاسرا
4اصلاآمدپیشت تومی خواهی ازش مواظبت کنی۲۴ساعت بهت وصل😡🙏💋💞
۸ ماه پیشمیم
4اینم هی دنبال بهانست،مادرش هم بود باز می ذاشت تو حیاط با بچه ها بازی کنه و ممکن بود زمین بخوره 💚🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
2🩵💙🧡💜🩶💛🤍💚❤️🤎