پارت چهارده :

ساناز که صدای آریا را شنیده بود، فوراً به طرف در حیاط دوید و با دیدن او انگار داغ دلش تازه شده باشد بغض کرد و با لب‌‌هایی جمع شده و آویزان و ابروانی گره خورده گفت:
ـ داداش آریا آرمیتا هولم داد خوردم زمین پام خون اومد.
آریا که انتظار شنیدن چنین چیزی نداشت ناگهان از خوش و بش با خاله توران دست کشید و به چهره بغض آلود ساناز نگاه کرد:
ـ چی گفتی داداشی؟
ساناز به گریه افتاد. آریا م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    🩵💙🧡💜🩶💛🤍💚❤️🤎

    ۸ ماه پیش
  • هناسه

    5

    چقدر بهانه میاری هر بچه ایی زمین میخوره و دعوا میکنه. اگه راست میگی بیا پریا رو بگیر تا همه دور هم جمع بشید و خودت از همه مراقبت کنی

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    4

    اصلاآمدپیشت تومی خواهی ازش مواظبت کنی۲۴ساعت بهت وصل😡🙏💋💞

    ۸ ماه پیش
  • میم

    4

    اینم هی دنبال بهانست،مادرش هم بود باز می ذاشت تو حیاط با بچه ها بازی کنه و ممکن بود زمین بخوره 💚🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    ۸ ماه پیش
کپی شد!