پریا به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجم :
خاله در فکر فرو رفت و گفت:
ـ بذار من باهاش حرف بزنم.
ـ خیلی مصره.
ـ نگران نباش. من زبون مردارو بلدم. خودم نرمش میکنم. فردا یه زنگ بزن بهش بگو بیاد اینجا.
در خانه باز شد و پدرام یاالله گویان داخل شد. خاله برخاست و قربان ص ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

اسرا
3بابا حرفت بزن الان ساناز۷سالش یا۸ سالش بعدمگه خاله به پدرام نگفت بچه هاخوابندچطوروسطشون خوابیدبرای سانازقصه گفت🤔🙏