پارت دوازده :

گوشی را از روی میز برداشتم وگفتم:
ـ بله؟
ـ الو پریا جان!
صدای خاله توران بود. به شوق آمدم و گفت:
ـ سلام خاله جون.
ـ سلام عزیر دلم. خوبی؟ بچه‌‌ها خوبند؟
ـ ممنونم همه خوبیم و بچه‌‌ها سلام دارن. شما چطورید؟
ـ منم خوبم. غرض از مزاحمت زنگ زدم برای فردا ناهار دعوتتون کنم خونه‌‌. برای شادی روح پدر و مادرت و مهرانه خدا بیامزر می‌‌خوام آش بدم.
ـ زحمت افتادین.
ـ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💙🩵🤎🤍💚💛🩶❤️💜🧡

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷🩷🩷

    ۸ ماه پیش
  • هیفا

    4

    ممنونم ازنویسنده ی عزیزکه پارتارو کردن هفته ای سه روز خیلی قشنگه بیصبرانه منتظرسه شنبه ام

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🌹🌹🌹

    ۸ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی عالی بود خانم نعمتی ،تشکر 🙏🏻🌹👏👏👏💚🧡💛❤️💙🤍

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🌹🌹🌹

    ۸ ماه پیش
  • گلی

    3

    مثل همیشه عالی نویسنده عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🌹🌹🌹

    ۸ ماه پیش
  • هناسه

    3

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🩷🩷🩷

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    2

    ای بابا بازهم ملامت نشه بیچاره بااینکه بچه هم راه پدرمادرش هم دچارحادثه یامریض بشه🙏💋💞

    ۸ ماه پیش
  • م.الف

    2

    خب خداروشکر که آریا و پریا هم بهم می رسند انشاالله

    ۸ ماه پیش
  • میم

    2

    خدای من خیلی غم انگیزه،مطمئننا امیدم قبول می کنه اما به احتمال زیاد پشیمون می شه،تازه خانوادشم حتما مخالفن،چون پریا و آریا خیلی مسئولیت پذیرن و می خوان خواهر برادراشون با خودشون زندگی کنن 😔😔😔

    ۸ ماه پیش
کپی شد!