لیست کلیه پارتهای رمان پری دخت : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان پری دخت - پارت 21
دیگر نفهمیدم چه شد. چند باری چشم باز کردم و خودم را در بیمارستان دیدم. داشتند مرا زیر دستگاه می بردند. گاهی هم صدای فریاد خانها را می شنیدم. صدای یک زن به گوشم رسید. محکم به صورتم ضربه میزد و می گفت پری، دخترم چشمات رو باز کن. من دکتر شمس هستم. بهم بگو کسی تو رو کتک زده؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ چر...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 22
حوصله ام از تنهایی سر رفته بود. تقریباً عصر شده بود و کسی به دیدنم نیامده بود. یک پرستار ظرف سوپی برایم آورد و با کمی آبمیوه به خوردم داد. داروهای شب را گرفته بودم. شام را آوردند. باز هم سوپ. به زحمت و با اصرار پرستار غذا را خوردم. وقتی از انتظار ناامید شدم، چشم هایم را بستم که بخوابم. صبح که ا...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 23
محبعلی که حسابی از جواب من بور شده بود، رو به کیومرث خان کرد و گفت: چرا این دختر اینقدر چموشه؟ خان خندید و گفت امروز داشت می گفت تقصیر منه که اومدم پیش تو و دیر برگشتم، حالا هم داره حال تو رو جا میاره. بیا بریم. این دختر، خان و احترام خان تو کَتِش نمیره. بیا تا با زبونش فلکمون نکرده، از جلوی چشمش...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 24
سه روز بود که از خان ها خبری نداشتم. مطمئن شده بودم که اتفاق بدی افتاده اما باید بهبود می یافتم تا برگردم و از اوضاع باخبر شوم. دکتر برای ویزیت آمد و گفت فردا می توانم ترخیص شوم. دیگر درد خیلی کم شده بود و حالم خیلی بهتر بود. خانم دکتر هم آمد و با رضایت برگه ترخیص را امضا کرد و گفت: یادداشت کردم ...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 25
بیرون که آمدم به نمازخانه رفتم که لباس ها را عوض کنم. ولی دیدم چند جفت کفش جلوی آن است. پس نمیشد آنجا لباس پوشید. یک جفت کفش برداشتم و به سرعت از آنجا دور شدم. در گوشه ای از حیاط، پشت یک درخت لباس های بیمارستان را درآوردم و همانجا انداختم و پالتو و کفش را پوشیدم. بعد به سمت در خروجی رفته و بدون ا...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 26
پوزخند زدم: فکر نمی کنم به تو مربوط باشه. دستش را بالا برد که محبعلی به زور او را مهار کرد و گفت: زود باش از خان معذرت بخواه. بگو کم عقلی کردم. بگو غلط کردم. این قدر چموشی نکن دختر. چرا باید معذرت بخوام؟ چون شوهر بی غیرتم که قرار بود تا ظهر برگرده با پسر عموی بی غیرت تر از خودش یه هفته است رفته...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 27
باید توجه آنها را جلب می کردم. چشمم به چراغ فانوسی افتاد که گوشه تخت بود. چراغ خاموش بود و خطر آتش سوزی نداشت. آن را با تمام توانم روی زمین انداختم. متوجه صدا شدند و به طرف جایی که من بودم، دویدند. خان گفت: اینجا چه کار می کنی؟ می خواستی فرار کنی ها؟ مثل اینکه تو آدم نمیشی. نمی توانستم جوابش را ...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 28
خسرو گوشی را برداشت. سلام کردم. با خوشحالی جوابم را داد و حال پرویز را پرسید و گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم که یک روز تو دلت واسه ما تنگ بشه و زنگ بزنی. حالا هم فکر نکن. چون دلم برای مادرم تنگ شده نه شما. نمیشه یه بار جواب آدم رو ندی؟ من حق پدری به گردنت دارم دختر. حوصله بحث کردن ندارم. لطفاً گو...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 29
وقتی به گاراژ رسیدم، سراغ شفیع را گرفتم. مرا به دفتر گاراژ راهنمایی کردند. در آنجا چند مرد نشسته بودند که گویا راننده های گاراژ بودند. از سر و وضع آنها مشخص بودند که خیلی آدم های مطمئن و حسابی نیستند. مرد چاق و کم مویی که به نظر مهربان و موجه می آمد، پشت میز نشسته بود. از بودن در آن جمع خیلی معذب...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 30
مادر مدام سؤال می کرد و من که در تمام مسیر، چشم روی هم نگذاشته بودم، توان پاسخ گفتن به سؤالات مادر را نداشتم. به خسرو نگاه کردم. خسرو متوجه منظور من شد و گفت: پروین جان، این دختر خسته است. کلی راه اومده و الان حوصله تعریف کردن نداره. یه چیزی براش بیار بخوره و اجازه بده یه استراحت حسابی بکنه. خواب...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 31
خسرو لبخندی زد و روی مبل روبروی ما نشست و گفت: باشه دختر جان، خودم برات یه کار مطمئن پیدا می کنم، فقط باید چند روزی بهم وقت بدی، خوب؟ مادر با خوشحالی گفت: قبول کن دیگه دخترم. ممنونم. پس بپوشید بریم یه خریدی کنیم و شامم بیرون بخوریم. نه من الان چیزی لازم ندارم. باشه، میزارم به حسابت. پروین خ...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 32
خسرو با صدایی بغض آلود گفت: نه خان، به خدا اینطور نبوده. پری زنگ زد و گفت می خواد بیاد تهران. گفت که کمکش کنم. گفتم چرا می خواد بیاد و بهانه آوردم. اما گفت اگه کمکش نکنم میره جای دیگه و دیگه خونه ما نمیاد. ترسیدم وضع بدتر بشه. گفتم بعداً سر وقت به شما خبر میدم که بیاید دنبالش. بعدم پروین خانم گفت...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 33
خسرو مرتب از مردها پذیرایی می کرد و به مادر دستور می داد: پروین خانم یه سری چای خوش رنگ بریز واسه آقایون. پروین خانم بی زحمت چند تا نیمرو درست کن واسه آقایون. پروین، کیومرث خان، پیش دستی ندارن،.... مادر در بین اجرای دستورات خسرو، هرگاه فرصتی پیدا می کرد از من می خواست که کمی صبور باشم. می گفت دخ...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 34
با تکان های آرامی بیدار شدم. خان بود که می خواست بیدارم کند. چشم هایم را که باز کردم گفت: بیا پایین، می خوایم ناهار بخوریم. من خوابم میاد. غذا نمی خوام. یعنی چی؟ بیا یه چیزی بخور تنبل. می دونی چند ساعته خوابی؟ نه، هنوز خوابم میاد. یه کم برام نگه دارید، بعداً می خورم. نمیشه که تنها بمونی. وق...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 35
با اینکه اشتباهی مرتکب نشده بودم، به شدت می ترسیدم. او آرام بود. در تمام طول مسیر. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. با خودم گفتم: وقتی از بیمارستان بی اجازه اش برگشتم خونه، اونجوری بهم توپ و تشر زد. برای کمتر از اینها، دست رو آدم بلند می کنه. حالا با دختری که از دستش فرار کرده و با یه راننده...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 36
دستش را گرفتم و با لحن التماس آمیزی گفتم: میشه دعوا رو بزارید برای فردا. سرم درد می کنه. به چشمانم خیره شد و سکوت کرد. دوباره گفتم: خواهش می کنم خان. پیاده شو چموش. معلوم نیست باز چه وردی به خوردم دادی؟ برو بگیر بخواب.کاریت ندارم. فقط اجازه نداری بیرون بری. هیچ راهی هم برای فرار از تنبیه نداری...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 37
محبعلی رفته بود. شاید آن خریدار منحوس، هم او باشد. غم بر دلم نشست. صبح روز بعد با صدای بالقیس از خواب بیدار شدم: خانم جون، قربونتون برم، بیدار شید. باید بریم حموم. کمی چشم هایم را مالیدم و با بی حوصلگی از جا برخاستم و سلام کردم. خواستم تخت را مرتب کنم که بالقیس صدا زد: فرنگیس، بیا اتاق خانم رو...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 38
برف زمین را سفیدپوش کرده بود و سه ماه از عروسی من و خان می گذشت. در این مدت لحظه ای مرا تنها نگذاشته بود. هر شب به اتاقم می آمد و آنقدر به دست و پایم می پیچید که حالم را به هم میزد. یک روز وقتی خان با دست خودش لقمه نیمرو را به طرفم گرفت با دیدن تخم مرغ حالم به هم خورد و به طرف حیاط دویدم. وقتی ...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 39
با صدای بلند خندید و گفت: چرا اینقدر شیرینی تو دختر؟ همین مونده بود که منو با خودم درگیر کنی. کیومرث میشه یه چیزی بگم؟ هزار چیز بگو. گوشم با توئه خانمم. میشه تو الان بشی همون خان که قبلنا عاشقم بود تا من از این کیومرث بهش شکایت ببرم. هر دوتاشون فدات. بگو. مثلاً تو الان خانی. مثل قبلنا باهام ...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 40
وقتی جلوی در رسیدیم و زنگ زدیم، خسرو در را به رویم باز کرد. سلام کردم. خیره نگاهم کرد و اصلاً متوجه خان که در چند قدمی من سیگار می کشید نشد. خوب مرا ورانداز کرد و گفت: ماشالله خونه خان بهت ساخته چقدر خشگلتر شدی. ای کاش میشد برت گردونم. افسوس خوردن هم که چیزی رو درست نمی کنه. کی می تونه تو رو از...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
