لیست کلیه پارتهای رمان پری دخت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان پری دخت - پارت 41
اهالی آماده می شدند که با شروع خرداد ماه به کوچ تابستانه بروند. البته امسال به دلیل دامادی خان کوچ با یک ماه و نیم تأخیر انجام می شد. چند وقتی بود در اتاق خودم بودم ودل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. کیومرث هم که چند باری از من بدخلقی دیده بود به اتاق معصومه می رفت و همانجا می خوابید. شبها در نبود کی...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 42
وقتی رسیدیم و پیاده شدیم، مجتبی را صدا کردم. یک مرتبه خان مرا به سمت چادر هل داد و خودش هم با کفش و شلاق پشت سرم وارد چادر شد. یحیی به دنبال خان آمد و سعی کرد جلوی او را بگیرد. مردم هم جمع شده بودند تا شاهد تحقیر چندین و چند باره من باشند. حمید با صدای بلند فریاد میزد و مجتبی را صدا می کرد. خان ش...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 43
به محل جشن که رسیدیم خان در را برایم باز کرد و دستم را گرفت. تا وقتی پرویز و رسول از ما جدا شدند، مقاومتی نشان ندادم. اما به محض دور شدن آنها، دستم را از دستش کشیدم و به سمتی رفتم که پیرزن ها نشسته بودند. چون کسی از آنها برای رقص و کل کشیدن توقعی نداشت و من آنجا می توانستم تنها باشم. اواسط مهمانی...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 44
وقتی همه خوابیدند، از رختخوابم بیرون آمدم و خودم را به آغل گوسفندها رساندم. انگار آنها تنها کسانی بودند که درد من را می دانستند. به آنها گفتم: یه مدت برای دوستای شما که تو ایل کیومرث خان زندگی می کنن کار می کردم. اون موقع فکر می کردم چه روزگار سختی دارم که با یه دست لباس پاره روزگار می گذرونم و...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 45
نمی دانم چقدر گذشته بود، وقتی چشم باز کردم در چادرم تنها بودم. چادر کاملاً مرتب و تمیز بود و وسایل پانسمان نزدیک من در یک سینی قرار داشت. چشم هایم را دوباره روی هم گذاشتم و سعی کردم به خاطر بیاورم چه اتفاقی برایم افتاده. با به خاطر آوردن اتفاقات آن روز، قطره اشکی از چشمم غلطید. با شنیدن صدای خان ...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 46
مدام زندگیم را در ذهنم مرور می کردم و هر روز بیشتر از روز قبل احساس پوچی و بی انگیزگی می کردم. اولین بار که دندان شکسته ام را در آینه دیدم، از غم آن ساعت ها در خود فرو رفتم. ماه ها از پی هم می گذشتند و من از چادر بیرون نمی رفتم. حالا دیگر بالقیس اصرار داشت که حداقل در محل اتراق کمی گردش کنم، ولی ...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 47
صبح دیرتر از همیشه بیدار شدم. کسی در اتاق نبود. سینی صبحانه گوشه اتاق بود و قوری چای آماده روی سماور بود. صبحانه ام را در تنهایی با خیال راحت خوردم و دوباره صورتم را پوشاندم. بعد برای اینکه بهانه تازه ای دست خان ندهم از اتاق بیرون آمدم و در گوشه خلوتی از سالن که کمتر در معرض دید اطرافیان بود نشست...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 48
وقتی به هوش آمدم در اتاق سابق خودم بودم. روی تختی که سال گذشته در اختیارم گذاشته بودند. روسری از روی سرم برداشته شده بود. با ترس بلند شدم تا دنبال آن بگردم که متوجه خان شدم. روی صندلی راحتی نشسته بود و به من نگاه می کرد. روسری را نشانم داد و با لحن آرامی گفت: دنبال این می گشتی؟ سکوت کردم. آمد و ...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 49
یک روز صبح خان بیرون رفت تا به انبارهای علوفه و مواد غذایی سرکشی کند. ظهر که برگشت دستور داد ناهارش را بیاورند که با من در اتاق بخورد. ناهار را که خوردیم، روی صندلی راحتی نشست تا سیگار بکشد. سیگارش را برایش پیچیدم و کنارش نشستم وگفتم: کیومرث جان؟ -جان کیومرث. -میگم، میشه منو با خودت ببری شهر. م...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 50
با نگرانی گفتم: شما مطمئنید که بچه های من می میرن و زنده به دنیا نمیان؟ راستش نمی تونم قاطعانه اینو بگم. درصد کمی هم احتمال داره که زایمان موفقی داشته باشی. پس من نگهشون می دارم. همسر دیگه خان به تازگی زایمان کردن و دختر کوچولوشون از دنیارفت. می خوام یکی از بچه ها جای مریم رو برای معصومه پر کن...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 51
مرا روی تخت خواب بزرگی در طبقه پایین گذاشت و گفت اینجا اتاق محبعلی خانه. چون طبقه پایینه و دستشویی و حموم نزدیکشه، بهتره اینجا بمونیم. خدای من. فکرشو بکن که من مجبورم رو تخت محبعلی خان بخوابم. اگه بفهمه حتماً میگه الهی خواب به خواب بری چموش که پسر عموم رو ازم گرفتی. خان با صدای بلندی خندید و گ...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 52
گرمای تابستان از راه رسیده بود. درختان حیاط پر از میوه های رنگارنگ بود. خدمه هر روز برایم میوه های تازه می چیدند و می آوردند. اما نه آن میوه های تازه و رنگارنگ و نه شربت های خوش عطری که خدمه برایم تهیه می کردند، نمی توانست بر تب و التهاب درونم چیره شود. یک روز حمید از محل ییلاق برای خان پیغام آ...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 53
نه روز از رفتن خان می گذشت و من در دل حتم کرده بودم که دیگر باید قید آن خان مهربان را بزنم. بالقیس که مرا ساکت و غرق در عالم خیال دید، کنارم نشست و گفت: خانم جان، می خواید بگم کاظم برای خان پیغام ببره که دیگه باید برگردن؟ -نه، اصلاً. ننه جان مبادا خان رو تو فکر و خیال بد بندازید، خودشون الان تو ...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 54
آری، برای عمل نیاز به رضایت کتبی همسر بود و اصرار و توپ و تشر محبعلی خان راه به جایی نمی برد. مخصوصاً اینکه خانم دکتر که در جریان رضایت قبلی خان قرار داشت، برای شرکت در یک دوره آموزشی دو روزه از شهر خارج شده بود و فردا برمی گشت. دکتر و ماما هر دو معتقد بودند که تعلل باعث از بین رفتن بچه ها و به خ...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 55
شب بود که محبعلی خان با یک جعبه شیرینی و چند کیسه میوه و آبمیوه آمد. همه را تحویل پرستار داد و با صدای بلند گفت: -سلام خانم، حسابی روسفید شدی، دوقلو آوردی اونم دو تا پسر. خان هنوز نرسیده حاجتش رو از امام غریب گرفت. باید یه گاو قربونی کنیم. حال خودت چطوره؟ -من خوبم. از خان خبری ندارید؟ -به خون...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 56
. از پله ها به زحمت بالا رفتم که معصومه جلویم را گرفت و گفت: پری جان باید زودتر برگردی بیمارستان. می خوام برم پیش بچه هام. اونام مثل رسول می مونن واسه من. بهتره بهت خو نگیرن تا وقتی حالت خوب بشه. بچه طاقت آدم بزرگ رو نداره که، مریض میشه. برو کنار کثافت دروغگو. می خوام بچه هام رو ببینم. نگو که...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 57
نزدیک ظهر بود که با صدای پرویز از خواب بیدار شدم. نمی دانم کی بیدار شده و به صندلی جلو نقل مکان کرده بود و اصلاً کی با فرامرز سر صحبت را باز کرده که حالا صدای خنده اش ماشین را پر کرده بود. به دلیل خونریزی شدید، ضعف داشتم. روی صندلی کمی جابه جا شدم و گفتم: سلام داداش قشنگم، کی بیدار شدی؟ خیلی...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 58
روزها از پی هم می گذشت و با محبت خاتون و هاجر و سمیرا، روز به روز حالم بهتر می شد، حدوداً شش روز از ورود ما به خانه سلیمان می گذشت. در طول این مدت، یک بار فرامرز برای پرسیدن حال ما، آمد و وقتی خیالش از همه چیز راحت شد، به خانه خودش رفت. امروز هم قرار بود برای سرکشی به ما بیاید. من هم کاملاً خوب ش...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 59
آقای وکیل که مردی میانسال و لاغر، با لباس هایی رسمی و عینکی گرد بود، خودکار را بین انگشت های استخوانی اش جا به جا کرد و گفت: -کی منو به شما معرفی کرده؟ -من نمی شناسمشون. یکی از دوستای پسر خالم هستن. -همکار من هستن؟ -نه شنیدم یه خلافکار سابقه دارن. وکیل با صدای بلندی خندید و گفت: از صداقتتون ...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان پری دخت - پارت 60
منشی بیرون رفت و دقایقی بعد پیرمردی با یک سینی چای وارد شد و با احترام و دقت چای را جلوی ما گذاشت و بیرون رفت. -خوب اینم از چای، میشه حرف بزنید آقای سعادت؟ لبخندی زد و گفت: ولی شما که هنوز میل نکردید. -میل ندارم. نمی دونید چقدر انتظار برای من عذاب آوره؟ لطفاً بفرمایید چه کردید؟ -هر جور میل شم...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
