پری دخت به قلم سودابه غیاثی فر
پارت سیزده :
بیرون نرفتم. همانجا که بودم نشستم و گوشه آغل در خودم جمع شدم. شاید بی خیال بشود و گورش را گم کند. فریاد زد دختره چموش باش تا من بیام و به دنبال این حرف وارد شد و به دنبالش کیومرث خان پا در آغل گذاشت. محبعلی با کفش جایی ایستاده بود که من لحظاتی قبل روی آن دراز کشیده بودم و با نگاهی خریدارانه وراندازم می کرد. سرم را پایین انداختم و گفتم: میشه لطفاً کفشتون رو از رو رختخواب من بردارید؟
- چرا ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
الهی 🙏🏻
۱۱ ماه پیشفاطی
0روزهای خوب وقتی خوب است که اعتماد کسی زیر سوال نرود..و آدمها چه راحت غرور دیگران را لگدمال میکنند
۱۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ماشاالله به شما بانو 🧿
۱۲ ماه پیشنوروزی
0گله ای نیست
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🙏🏼
۱ سال پیشقربانی
0عالییییییییییییی
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🙏🏼
۱ سال پیشزهرا
0دختر بیچاره چقدر اذیت شده
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
الهی 🙏🏼
۱ سال پیشزهرا
0چقدر قشنگ نباید به هر *** اعتماد کرد
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
موافقم 👌🏼
۱ سال پیشباران
2چرااین خان تندتندرنگ عوض میکنه انگارافتاب پرست
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا 👌🏼
۱ سال پیشزهرا
0بسیار عالی است
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🙏🏼
۱ سال پیشماری
0پریدخت خوب حساب خان ورسید
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا 👌🏼
۱ سال پیشلیلی
1من که نفهمیدم یعنی چی که یادش نبود چه غلطی کرده؟؟؟!!!!بعد۳روز که اومده سراغیم ازش نگرفته ؟؟یه کم گنگه🤔🤔
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ادامه رو بخونید کم کم متوجه میشید 😊
۱ سال پیشزیور
1چقدر این خان عوض نیشع
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
متاسفانه 🥺
۱ سال پیشثریا
0یعنی واقعا نمیدونست🧐
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🥺
۱ سال پیشزهرا
0ای پری بخت برگشت😢
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
واقعا😔
۱ سال پیشRoghayyeh
0چه زود *** شد
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
😊
۱ سال پیشستاره
1فعلا نظری ندارم
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🙏🏼
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الهام
0خیلی دلم براش سوختش