پری دخت به قلم سودابه غیاثی فر
پارت بیست :
آن شب حس خوبی نداشتم. احساس بی تابی می کردم ولی به هر طریقی که بود شب را خوابیدم و صبح پایین رفتم و صبحانه ام را خوردم. بعد لباس هایم را مرتب کردم و یک روسری پوشیدم و به اتاق پرویز رفتم. ساعتی با او و رسول مشغول بازی شدم و بعد به حیاط رفتم. کسی آنجا نبود. از در عمارت خارج می شدم که عباس را دیدم در حالیکه یک ارابه را به سمت منزل خان می برد. سلام کردم. ایستاد و گفت:
کجا تشریف می برید خانم؟ بفرم
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
حس خانوما هیچ وقت دروغ نمیگه 😉
۷ ماه پیشدلارام
0کاش حداقل تهمت جدید نزنن بهش
۹ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
کاش 🙏🏻
۷ ماه پیشالهام
0خیلی دوسش داشتم
۱۱ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس بانو 🙏🏻
۱۱ ماه پیشش
0وای خیلی ناراحت شدم
۱۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
راه طولانیه عزیز دلم 😔
۱۲ ماه پیشفاطی
0میدانی وقتی دشمنی داری حواست بهش جمع است خدا نکند دوستی خنجر بزند.
۱۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
احسنت بانو 👌🏼
۱۲ ماه پیشنوروزی
0عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عالی شمایید ❤️
۱۲ ماه پیشباران
0واااای نکنه یکی توبیهوشی باردارش کرده باشه
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نه عزیز دلم
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نه عزیز دلم
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نه عزیز دلم
۱ سال پیشنوروزی
0نه مگه میشه
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🫣
۱۲ ماه پیشقربانی
0عالییییییییییییی
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس بانو 🙏🏼
۱ سال پیشزهرا
0بسیار عالی است
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس بانو 🙏🏼
۱ سال پیشفاطمه
0عالی عالی بود
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم سپاس 🙏🏼
۱ سال پیشمحمد
0خیلی خوبه هههه
۱ سال پیش...ZAHRA...
0نوش نگاهتون خودتون ب ما برسونید ...بیشتر تو عمقش بری بیشتر خوشت میاد...
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس بانو جان از حمایتون 😊
۱ سال پیش...ZAHRA...
0فداتشم سودابه جووووووووووووونووووووووووم
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
پارت ۶۷ فرامرز را پیدا کردم و مسئله را با او در میان گذاشتم. خندید و گفت: قرار نیست که تنها برید، نگران پرویز هم نباشید، پیش من جاش امنه. اسامی را که به خانم شهلایی اعلام کردم، گفت: بگو بچه ها بیان بریم خرید. باید لباس مناسب تهیه کنیم. لباس داریم خانم. نه اون لباس ها برای شرکت تو یه مهمونی رسم
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیزم 😊
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
سپاس جناب 🙏🏼
۱ سال پیشثریا
0ای وایییی🥺
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🥺
۱ سال پیشSara
0وااااایییی
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
چی شده؟😊
۱ سال پیشزهرا
0مکه میش کسی از داشتن هوو خوشحال باش
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
والله😊
۱ سال پیشیاس
0عالی عالی بیست
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نمره رو با شماره پارت دادی نازنینم😊😊. تو پارت ۲۰نمره ۲۰. سپاس بانو 😊😊
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دلارام
0تازه میخواستم بگم به این مهربونیای معصومه حسه خوبی ندارم ک دیدم حسم دروغ نمیگه