نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد و ششم :
به حدی حالش از این اوضاع بد بود که بیتوجه به تلخی آزار دهندهی قهوه، آن را سر کشید. موهایش را با وسواس عجیبی مرتب کرد و دستش را دو طرف صورتش فشرد. تمام رفتارهایش حالت عصبی داشت و تحمل آن فضا برایش غیرممکن شده بود. به شدت ترسیده بود و دلش میخواست از آن آدمهای به ظاهر عادی اما در باطن بیمار روانی فاصله بگیرد. دلش می-خواست همان لحظه داخل خیابان بود، کنار جوی آب لجن بسته خم میشد و تمام مح
لطفا صبر کنید...
