نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و نهم :
فصل بیست و شش
عصبی بود و مدام دور خودش میچرخید. جای ضربههایی که از سروش و اردشیر خورده بود، روی پهلوی چپش درد میکرد و راه رفتن برایش سخت شده بود اما از صبح زود، لحظهای هم نتوانسته بود بنشیند و روی کارش تمرکز کند. از وقتی پا داخل ساختمان شرکت گذاشته بود، ترکشهای خشمش همه را نشانه گرفته و از نگهبان تا بابا صادق، هیچ کس از فریادهای عصبی او در امان نمانده بود.
از وقتی سروش
لطفا صبر کنید...
