نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد و چهارم :
دلش میخواست میتوانست از شبهای سختش در آغوش سروش هم حرف بزند تا برادرش او را به لوس بودن متهم نکند. از فشار زیادی که تقریبا هر شب در آغوش او تحمل میکرد و از رفتار خشنی که هنوز هم هر بار برایش غیرعادی و دردناک بود.
بغضش را قورت داد. بهزاد بار دیگر او را به خود فشرد و گفت:
_ سعی کن نیمهی پر لیوانو ببینی. هر آدمی اخلاقای بد داره ولی خوبی هم داره. رفتارای خوبشو ببین. اگه تنهات نمیذ
لطفا صبر کنید...
