نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد و سوم :
با درد زیادی که در تمام بدنش پخش بود از خواب بیدار شد. زیر دلش تیر میکشید و حتی نمیتوانست درست بنشیند. تمام شب برایش مثل کابوس گذشته بود و لحظهای خواب آسوده نداشت. به سختی خودش را از روی تخت پایین کشید و به طرف آشپزخانه رفت. سرش را گرم آماده کردن وسایل صبحانه کرد و بغض روی بغض قورت داد.
سروش سر حال و پر انرژی وارد آشپزخانه شد. عطر شامپو و افترشیوش زودتر از خودش رسیده و خبر از دوش گرف
لطفا صبر کنید...
