نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و پنجم :
فصل بیست و پنج
کف پوش هزار رنگ پاییز کمکم بار و بندیلش را جمع میکرد و جای خود را به سپیدی بیپایان زمستان میداد. در دل او اما از چند ماه قبل، زمستان برپا شده و بهار هم نتوانسته بود آثارش را پاک کند. درست از همان شب سرد اسفند ماه که بهارش را کنار سروش دید، زمستانش هرگز بهار نشد.
موبایلش را با حرص کنارش انداخت و دستش میان موهایش چنگ شد. چندمین باری بود که چنین چیزی از سمت سرو
لطفا صبر کنید...
