لیست کلیه پارتهای رمان نسیان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 146
-
رمان نسیان - پارت 61
ورود ناگهانی جلالی اما هر دویمان را به ترس انداخت به یکباره وارد اتاق شد و آنگونه که خودش هم خجل زده شده باشد از ورود ناگهانی اش لب گزید و نفس نفس زنان رو به ما دونفر کرد _ حامد خان من شرمنده ام. ولی... ولی آقا متین اومدن. همین الان رسید داره ماشینش و پارک میکنه. تمام حس خوبی که در وجودم نشس...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 62
با دیدن ماشینم که مقابل ساختمان پارک بود نفسی از سر راحتی کشیدم، درش را که باز کردم بوی رزهای سفیدی که روی صندلی ام جا خوش کرده بودند، مشامم را پر کرد. دسته گل خوشگلم را برداشتم و کاغذ یادداشت کوچکی که کنارش بود را باز کردم (من جز تو هیچی نمیخوام، جز تو و لبخندی که همین الان بشینه روی لبات.) ...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 63
هنوز صدای حامد در گوشم بود، هنوز حرفهایی که متین مقابلش گذاشته بود ذهنم را رها نمیکرد. احساس میکردم دیگر نمیتوانم در صورت حامد نگاهی کنم. احساسات ضد و نقیضی تمام وجودم را گرفته بودند و من این وسط گیر کرده بودم. در اتاقم را که باز کردم دوباره چشمم خیره روی دسته گل رز سفیدی افتاد که روی میز قرار گر...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 64
پشت چراغ قرمز توقف کردم و به سرعت با موبایلم که در دستم بود شروع کردم به تایپ کردن (سلام متین، صبحت بخیر من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم. ثمر یکم تب کرده راستش نمیتونم بهت قول بدم که بریم شهر بازی. مجبورم پیشش بمونم چون نگرانشم. خواستم اول ازت تشکر کنم بابت کادوها و بعدشم ازت معذرت خواهی کنم. واق...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 65
دلتنگی ام شعله ور تر شده بود با خوابی که هنوز در پسِ ذهنم بالا و پایین میشد. نگاه ساره هنوز مقابل صورتم بود، ساره ایی که همراه خاله مژگان لبخند بر لب نگاهم میکردند. از میان جمعیت هتل دوباره خودم را به اتاقم رساندم اما هنوز در را باز نکرده چشمم به دسته گل رز سفیدی افتاد که روی میزم قرار گرفته ب...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 66
انگار زنی پای تشت بزرگی نشسته بود و در دلم رخت میشست. دوش آب سردی گرفتم و با لیوانی آب یخ نشستم روی مبل مقابل تلوزیونی که عملا برای خودش روشن بود نه برای من! گرمای هوا انگار نمیگذاشت حتی آدم درست نفس بکشد! یا شاید من بی نفس بودم! صدای موسیقی بلند شده از موبایلم میگفت کسی پشت خط منتظرم است، لیوا...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 67
مثل همیشه حس خوبی با دیدنش نگرفتم! خواستم به سمت اتاقم بروم که متین از در وارد شد، دوباره خودم را پشت دیوار پنهان کردم، تا چشمش به متین افتاد مثل همیشه به سرعت به سمتش رفت. حس میکردم متین هم درست به اندازه من از دیدنش تعجب کرده. تابی به موهایش داد و ایستاد مقابل متین _ سلام متین جون چقدر دلم ...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 68
طاقت گریه هایش را نداشتم. پلک هایم را روی هم فشار دادم و گیج و خواب آلود به سمت اتاقش راه افتادم. در آغوش کشیدمش و در مقابل نگاه های خواب آلود و خسته ی نیلوفر جرعه ایی آب به ثمر دادم. نیلوفر خمیازه کشان از جایش بلند شد و کمی درز پنجره را باز گذاشت _ خیلی بهانه گیر شده دوباره. کاش سایه جون یه...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 69
ادمی که مقابل در ایستاده بود را درست میدیدم!؟ در راهروی خانه خشکم زد و رویم را که برگرداندم، ثمر از خواب پرید، خودش را از آغوشم پایین انداخت و بدو بدو خودش را به سمت حامدی رساند که دستانش را باز گذاشته بود. همه خنده کنان به سمتش رفتند و من اما نمیتوانستم نگاه خیسم را ازش بگیرم. ثمر را بالا ان...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 70
همه چیز برای من و قلبی که آرام بود، بهتر از روزهای گذشته میگذشت. نفس بلندی در هوایی که بوی پاییز میداد کشیدم و لبخند عمیقی کاشتم روی لبم. صدای زنگ موبایلم و دیدن اسم بابک این لبخند را گرم تر کرد _ سلام به بابک خان برادر گرامی! _ سلام به سایه خانوم! چه خوبه که صدات و خوشحال میشنوم دختر. چه خب...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 71
در اتاق خواب که بسته شد، نفس بلندم را بیرون فرستادم و سرم را میان دستانم گرفتم. صدای در اتاق ثمر که آمد فهمیدم نیلوفر از اتاق خارج شده، سرم را بالا نگرفتم اما صدای غمگین و ناراحتش در خانه پیچید _ سایه جون به خدا قسم به ثمر قسم من نمیخواستم اصلا چیزی بگم. همین چند روز پیش عمه نرگس زنگ زد گفت ثمر...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 72
انگار سایه ی شش ماه پیش نبودم، انگار بزرگ تر شده بودم، انگار دردهای این چند ماه عجیبم کرده بودند، انگار مادری میکردم برای بی قراری هایم... نفس عمیقی کشیدم و به سکوت خیابان گوش سپردم صدای پیام موبایلم که آمد از پنجره فاصله گرفتم و به سمت کیفم راه افتادم، حسم میگفت حامد است، با دیدن اسمش لبخند عم...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 73
نگاهی به ساعت موبایلم انداختم و کش و قوسی به بدنم دادم، تمام دل مشغولی ام کنار مامان و بابایی مانده بود که تا چند ساعت دیگر مهمان خانه ی عمو منصور میشدند. فکر حامد که به ذهنم افتاد گویی مویش را آتش زده باشند، اسمش روی موبایلم افتاد و صدای زنگ، در اتاق پیچید. مقداری از قهوه ام را نوشیدم و گو...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 74
خیره به صفحه موبایلم بودم و تماسی که تصمیم به قطع شدن نداشت! _ چرا جواب شو نمیدی! چیزی شده! با صدایش انگار تازه به خودم آمدم! لبخند کمرنگ روی لبم نشاندم و گفتم _ نه هیچی نشده حالا بعدا خودم زنگ میزنم بهش حوصله حرف زدن ندارم الان. گردنش را کج کرد و با نگاهی پر از سوال خیره به صورتم شد. خوب...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 75
کاغذ ها را بالا و پایین کردم و جزئیات را بیشتر بررسی کردم، صدای خنده هایش اما حواسم را پرت کرد! نیم نگاهی به سمت ورودی هتل انداختم، بلاخره آمد. موبایل به دست چنان میخندید که صدای خنده اش همه جا را پر کرده بود! حسم خوب میدانست چه کسی پشت خطش است! از بین بچه ها که رد شد زمزمه ها هم آغاز شد! حس خوبی...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 76
یک جا بند نمی شدم، شروع کردم به قدم زدن تا کمی آرام شوم، حامد از ماشین پیاده شد، به سمتم آمد و شانه هایم را محکم گرفت _ سایه حرف بزن دارم دیونه میشم ترو قرآن حرف بزن چته آخه! پلک بر هم فشار دادم و بی آنکه زور گریه کردن داشته باشم با بغض گفتم _ حامد من.. من دیگه نمیخوام برم هتل، دیگه نمیخوام ا...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 77
از میان نگاه های سنگین و پچ پچ هایی که بیشتر شده بودند، بی آنکه توجهی به اطرافم داشته باشم، به سمت اتاقم راه افتادم اما صدایی سر جایم نگهم داشت _ صبح شما بخیر خانوم نیکزاد! تعجب کنان رویم را برگرداندم، خنده ام را قورت دادم و به سمتش رفتم _ صبح شما هم بخیر جناب مقداد. این وقت صبح شما اینجا! کر...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 78
با بلند شدن زنگ خانه، دست دخترکم را گرفتم و همراه همدیگر خانه را ترک کردیم. نگاهش به بابک که افتاد لبخندش پررنگ تر شد و شیرین زبانی اش بیشتر. نشاندمش روی صندلی و آدرس مهد را به دست بابک سپردم. تمام طول مسیر را ثمر حرف میزد و بابک هم مدام سر به سرش میگذاشت من هم سرخوش میشدم با حال دخترکم. بعد از ن...
بروزرسانی در : ۲۵۷ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 79
دانه های ذرت را درون ماهیتابه داغ بالا و پایین کردم تا همگی دهان باز کنند. لبخند بر لب سر کج کردم و سرکی به سمت نیلوفر و ثمر انداختم که نشسته بودند مقابل تلوزیون خانه و مشغول دیدن انیمیشن بودند _ قراره حسابی خوش بگذرونیم. نیلوفر اون چیپس و پفک و هم باز کن که دلم حسابی واسه پفک خوردن تنگ شده. نی...
بروزرسانی در : ۲۵۷ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 80
نگاهی به لیست کارها انداختم و آه از نهادم بلند شد! انگار متین انتقام گرفتنش را از همین نقطه داشت آغاز میکرد، که آنقدر کار بر سرم بریزد تا حتی لحظه ایی نتوانم آرام بگیرم! دوباره قهوه تلخ و غلیظی خوردم و راه افتادم به سمت سالن. به نفس نفس افتاده گوشه ایی ایستادم و با صدای زنگ موبایلم بی آنکه نگاهی...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
