لیست کلیه پارتهای رمان نسیان : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 146
-
رمان نسیان - پارت 101
شال گردن صورتی رنگی که به تازگی برایش خریده بود را محکم دور گردنش پیچید و مثل هر روز محکم صورتش را بوسید _ بابا قربونت بره امروز یکم بیشتر باید پیش خاله افسانه بمونی تا من و مامان سایه بریم اون خونه خوشگله رو ببینیم باشه عشقم!؟ دستانش را دور گردن حامد قفل کرد و لب ورچید _ من نیام! اونجا اتاق د...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 102
با دیدن اسم خانم سماوات که روی صفحه موبایلم افتاده بود به سرعت خط را آزاد کردم و جواب دادم. همه چیز طبق برنامه پیش میرفت، نصف بیشتر وسایل ها به خیریه اهدا شدند و باقی وسایل ها را به مامان سپردم. لیست کارهایم را در دست گرفتم و لبخند زنان مقابل اهدای وسایل به خیریه تیک سبزی زدم. حواسم به نوشتن باقی...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 103
_ مامانی بریم دیگه. نگاهی به ثمر انداختم که گوشه پالتویم را کشید و خسته و خواب آلود غر زد. آب دهانم را قورت دادم و مستاصل بین دوراهی جواب دادن و جواب ندادن گیر افتادم. در میان ترسی که در دلم بود اما حرص هم زبانه میکشید. باید میفهمیدم چه کسی پشت این تماس هاست. انگار قصد قطع کردن نداشت، هوای سینه ا...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 104
به یکباره تمام جاده مقابل چشمم شروع کرد به حرکت کردن، همه چیز دورم میچرخید، نوزادی ام را میدیدم، کودکی ام، نوجوانی ام، بزرگسالی ام... از ترس دلم میخواست به سمت ساره فرار کنم که به یکباره صدای گریه هایی نگاهم را برگرداند. پسرکی ریز قامت دور از من ایستاده بود و فقط اشک میریخت _ مامان نرو... تنه...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 105
هیچکس حتی یک لحظه هم تنهایم نمیگذاشت. مامان و عمه مدام کنارم بودند و بابا سفری یک روزه به مشهد ترتیب داده بود تا برود و نذرش را ادا کند. عمو منصور با تمام ناخوش احوالی اش با چشم خیس کنارم مینشست و نوشین مدام برایم از روزهای خوب آینده میگفت. نیلوفر و بابک مثل پروانه دورم میگشتند و خاله و آقا محب س...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 106
تایم ملاقات که تمام شد بچه ها همگی رفتند و بنای دیدار بعدی را زمانی گذاشتند که دیگر زودتر خوب شده باشم و مرخص شوم. خسته بودم اما دلم دیگر خواب نمیخواست، تکیه به تختم دادم و نفس بلندی کشیدم. حامد مهمان ها را راهی کرد و همه که رفتند به سمتم قدم برداشت. چهره اش کمی گرفته بود، بشقاب میوه ایی که مینو...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 107
دستم را به میله های مخصوص گرفتم و قدم هایم را آرام در جایگاهی که باید میگذاشتم قرار دادم. دکتر وحدت تمام حرکاتم را زیر نظر داشت و با لبخندش متوجه شدم عملکردم بهتر از قبل شده است دکتر چطور شده راه...راه رفتنم! _ عزیزدلم بهتر از هر زمانی داری میشی. بهت قول میدم دیگه حدودا از دو ماه آینده میتونی دی...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 108
از این پهلو به آن پهلو چرخیدم و کلافه از درد کمر به خود پیچیدم. این دردها رهایم نمیکردند و انگار باید به تک تکشان عادت میکردم. ساعت روی دیوار سه نیمه شب را نشان میداد اما من با چشمانی که از فرط خواب میسوختند باز هم خواب به سراغم نمی آمد. با کلافگی سرجایم نشستم، چراغ خواب کوچکی که کنار دستم بود ر...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 109
به کل کل کردن های شیرین شان خندیدم و فارغ از غم های خودم شدم. نیلوفر از مبل سبز رنگ حرف میزد و بابک از فرش آبی. میخندیدم اما باز هم در دلم رخت می شستند تا کارهای ترخیصم زودتر انجام شود. میان بگو بخند ها از جا بلند شدم و ایستادم کنار پنجره، هوای خرداد من را به یاد گذشته ها انداخته بود، به یاد آن...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 110
دوباره در جایم لرزیدم، دوباره این کابوس آمده بود تا نگذارد آرام بمانم. به سختی و جان کندن خودم را از این کابوس بیرون کشیدم و چشمانم را باز کردم. مامان که مشغول کنار کشیدن پرده ها بود با دیدنم نزدیکم آمد _ سایه مامان خوبی! با سر آستینم عرق سردم را پاک کردم و در جایم نیم خیز شدم _ خوبم، خوبم چی...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 111
ساعت مچی مشکی رنگم هشت صبح را نشان میداد. خاله احترام چادرش را روی سرش صاف کرد و سرکی به داخل خانه کشید _ نرگس کجا موندی پس! رفتی قرآن و بیاریا! عمه بدو بدو کنان آمد و آینه را هم به دست مامان سپرد _ بریم بریم. همه چی و برداشتم، اسپند و نون و نمک و هم برداشتم. راه بیفت حامد جان. سوئیچ را چرخاند و...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 112
روزهای خنک بهاری رو به پایان بودند. دستم را به میله های مخصوصی که در اتاق بود گرفتم و نگاهم را به دکتر دوختم _ خانم دکتر خودم حس میکنم قدم هام و میتونم محکم تر بردارم. _ آره عزیزم منم همین حس و دارم. تمرین هامون داره جواب میده. دیگه کم کم باید این عصا رو هم دور کنی از خودت. شریفه خانم چای و کیک...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 113
نفس به شماره افتادم را چند ثانیه ایی حبس کردم و با صدایی که سعی میکردم شنیده شود آرام گفتم _ خواهش میکنم... خواهش میکنم دست از سرم بردارید. موبایل را به سرعت از گوشم فاصله دادم اما صدای زجه اش هنوز شنیده میشد _ ترو خدا قطع نکن سایه جان... ترو خدا گوش بده به حرفام... خواهش میکنم سایه... ترو جون ب...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 114
گرمای تیر ماه خواب را از چشمانم گرفته بود، هنوز چشمانم خوب نمی دیدند، پلک هایم را محکم روی هم فشار دادم و لنگان لنگان به سمت اتاق ثمر راه افتادم. مثل همیشه غرق خواب بود، تا دستم را روی سرش گذاشتم و مشغول نوازش شدم کش و قوسی به بدنش داد و خواب آلود خیره به صورتم شد _ مامانی باید برم مهد؟ چشم های...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 115
نگاهش را متعجبانه به صورتم انداخت و پرسید _ عشقم کیه! شانه بالا انداختم _ هیچی اشتباه گرفته، یه بار دیگه هم زنگ زده بود. مهم نیست. توان این را داشتم که حواس حامد را پرت از همه جا تا مشکوک به تماس ها نشود. جلالی که از کنارمان رفت نگاهم را به حامد دوختم _ راستی میگم احمدآقا کسی تو زندگیش نیست! و...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 116
ساعت نزدیک شش عصر بود که سری به خانه بابا زدیم و بعد از کمی نشستن ثمر را برداشتیم و به خانه برگشتیم. وارد پارکینگ که شدیم حامد ماشین را پارک کرد و همراه همدیگر سه تایی به سمت آسانسور راه افتادیم اما دست حامد هنوز روی دکمه آسانسور ننشسته بود که کسی اسمم را بلند صدا زد! از دور! چند مرتبه! سر برگردا...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 117
با صدای زنگ موبایلم به سرعت شالم را روی سرم انداختم و خط را آزاد کردم _ جانم عشقم الان میام. _ سایه بدو دیگه پنج دقیقه ست من و این بچه تو ماشین پختیم از گرما بدو عشقم. کیف و وسایلم را برداشتم و به سرعت از خانه بیرون زدم. به محض نشستنم پایش را گذاشت روی گاز، فقط دعا میکردم ترافیک نباشد اما از شان...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 118
خیره به کتاب در دستم بودم که شریفه خانم میوه به دست آمد و نشست کنارم _ نگرانی مادر آره! آقا حامدم که صبح داشت میرفت چهره اش تو هم بود. تکیه به مبل دادم و نفس بلندم را فوت کردم _ تو این چهار پنج روز خیلی سعی کردم عادی باشم جلوش اما واقعا فکر فردا از سرم بیرون نمیره. همش با خودم میگم فکر کن یه دید...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 119
آهسته وارد شد. انگار قدرت تکلم هم نداشت! آرام نشست روی صندلی، حتی به هیچ کداممان نگاهی هم نمیکرد! سکوت همه جا را گرفته بود، صدای بابک اما سکوت را شکست _ آقای نامدار میدونم حال خوبی ندارید اما زمان داره میگذره... بعد از چند سرفه شدید دستان لرزانش را در هم قفل کرد و همانطور که نگاهش را به زمین دوخ...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان نسیان - پارت 120
میان بگو بخند هایمان و حرف از گذشته ها با صدای آیفون خانه بابک از در وارد شد، معلوم بود حسابی خسته ست و فقط به خاطر من دعوت امشب را پذیرفته. کیف و کتش را به دست نیلوفر داد و خنده کنان نگاهی به من انداخت _ به به چه بوی ته چینی راه انداختی سایه. بوش همه جا رو برداشته. شانه هایم را بالا انداختم و لب...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
