پارت شصت و سوم :

هنوز صدای حامد در گوشم بود، هنوز حرفهایی که متین مقابلش گذاشته بود ذهنم را رها نمیکرد. احساس میکردم دیگر نمیتوانم در صورت حامد نگاهی کنم. احساسات ضد و نقیضی تمام وجودم را گرفته بودند و من این وسط گیر کرده بودم. در اتاقم را که باز کردم دوباره چشمم خیره روی دسته گل رز سفیدی افتاد که روی میز قرار گرفته بود. با حرص نفسم را فوت کردم و در اتاق را بستم. چشمانم را روی هم فشار دادم و شماره اش را گرفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حامد در رمان نسیان حامد
تصویر شخصیت بابک در رمان نسیان بابک
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان نسیان نیلوفر
تصویر شخصیت متین در رمان نسیان متین
تصویر شخصیت ثمر در رمان نسیان ثمر
تصویر شخصیت سایه در رمان نسیان سایه
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    فکر کنم تا اینا موفق بشن از هفت خوان رستم بگذرن موهاشون رنگ دندوناشون شده باشه🤔🤭

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حامد میشه ۱۴۲ سالش😄

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    وای 😭😭🤣🤣🤣🤣

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    ای خدا باز روز از نو روزی از نو بشینیم غصشو بخوریم تا ببینیم حسین آقا کی رضایت می دن،بعد نوبت منصورخانه،تازه بعدش یه فکری برای متین چلغوز کنیم😮😔

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    و این چرخه همچنان ادامه دارد🤣

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    سمانه جون اگه یک پارت دیگه بخوام چب بهم میگی🫣🫣🫣

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میگم باشه😜

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    واااااااااااااای سرو یه پارت هدیه گرفتی دمت گرم🤑💃🏻

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ولی تا غروب صبر کنید چون جایی ام پارت هم آماده نیست غروب براتون هدیه میذارم💕

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    مرسی گلم ممنون منتظریم عشقم

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای توووووووو

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    کیه که قدر بدونه من اینجا دارم حیف میشم واز دستون فرارمیکنم و میشم فرار مخاطبین نخبه

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    هر جا رفتی من و هم با خودت ببر🤣

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    باشه عشقم میبرمت

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    دستت درد نکنه یه پارت گرفتی ،ممنون از شما و سمانه جون🙏🏻🌹👏👏👏

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    1

    خواهش گلم قابل شما رو نداشت

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای روی ماهت

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    وای من اینجا نفسم گرفت تا متین تشریفشو برد،گفتم نکنه بیاد وسط تولد دوباره خواستگاری کنه😮

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فکر کن وسط تولد خواستگاری کنه😄

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    ای در به در بشی تو متین به ثمر نگو دخترمممممممممممممممم😡

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    متین و دست کم نگیر

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    تو آخه دست به سایه خورده که دختر داشته باشی نکبت

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    یعنی متنفرم از این متین

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    خیلی بی ادب یعنی من هلاک این اعتماد به سقفشم

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    واقعا خیلی اعتماد به نفس داره مرتیکه فکر میکنه چون مدیر یه هتله و پولداره هر غلطی میتونه بکنه😡

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    همون ننه اش براش خوبه چلغوز

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خبری ام از *** نیست🤔 یقینا تو پارتای آینده میاد و یه گندی میزنه

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    چرا اسم ننه متین و مینویسم سانسور میشه🤣🤣🤣🤣 چی اسمش سانسور داره وای🤣

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    تو یکی دوتا کامنت اتفاقا این اتفاق افتاد😄 الان ولی کامنتت معلومه

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    1

    خبری هم از بچه های ماهم نیست

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    چرا مرض دارم و موسیقی پارت و گوش میدم چرا خودزنی میکنم😑

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید گوش بدی دیگه😁

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    من دیدم اوضاع خرابه گوش ندادم😅😅

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    گوش بده با هم گریه کنیم

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    دست درد نکنه همین که تو خودزنی کردی بسه من باخوندن متن هلاک شدم دیگه نیازی به موسیقی نیست

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    وای سهیلا تو چقدر حرف زدی من هنوز هنگم

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    تازه کم حرف زدم منتظر بودم تو بیای 🤣🤣🤣🤣

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    بهش میگه عشق مننننننننننننننن😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    💔🥺

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره دیدی چه زری زد

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    وای حسین آقا تو دیگه وا بده بابا ول کنید حامد و🥺

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خب یه جورایی حق داره دیگه🥲

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    خوب حق داره پدره میترسه باز همون اتفاقات برای دخترش پیش بیاد

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    همه جا رو آب برداشت اینقدرررررررررر گریه کردم خداااااااااااااا😭😭😭😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هعی🥲

    ۹ ماه پیش
کپی شد!