پارت شصت و هفتم :

مثل همیشه حس خوبی با دیدنش نگرفتم! خواستم به سمت اتاقم بروم که متین از در وارد شد، دوباره
خودم را پشت دیوار پنهان کردم، تا چشمش به متین افتاد مثل همیشه به سرعت به سمتش رفت. حس میکردم متین هم درست به اندازه من از دیدنش تعجب کرده. تابی به موهایش داد و ایستاد مقابل متین
_ سلام متین جون چقدر دلم واست تنگ شده بود.
متین اخمی از سر تعجب نشاند میان ابروهایش
_ تو اینجا چیکار میکنی وید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حامد در رمان نسیان حامد
تصویر شخصیت بابک در رمان نسیان بابک
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان نسیان نیلوفر
تصویر شخصیت متین در رمان نسیان متین
تصویر شخصیت ثمر در رمان نسیان ثمر
تصویر شخصیت سایه در رمان نسیان سایه
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    2

    سمانه جان ممنونم بابت پارت هدیه واقعا نویسنده مثل شما کم پیدا میشه اینجوری همراه باشه با مخاطبش😘

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم نظر لطفته🥰

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    اخ قربونت برم من مرسی بابت هدیه😍😍😍😍

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا نکنه سهیلا جان🥰

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    واااااااااااااای پسر تو چقدررررررر عاشقی و قشنگ بلدی آخه 🥲

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بی اندازه 🥰

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خدایا ثمر اسمش و صدا کرد ننه جاااااااان😍

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آرهههههههه😍

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    متین واقعا داره ترسناک میشه منم حس میکنم یه نقشه ایی داره😨😨😨😨😨

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حق داری بترسی

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    هر چی پارتا جلوتر میرن قصه واقعا قشنگ تر میشه با وجود تمام بالا و پایین شدناش

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزمی🥰

    ۹ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی خیلی عالی بود این پارت،واقعا خسته نباشید سمانه جون،دست گلت درد نکنه،امروز سه تا پارت قشنگ گذاشتین برامون 😍🤩🙏🏻❤️👏👏👏🧡🌹💛🤍💙🥰

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی مرسی که کنارمی 🥰🫂

    ۹ ماه پیش
  • میم

    3

    این ادعای عاشقی داره بعد با یه کوالا به اسم ویدا آویزونش جلو چشم سایه رژه میره،عجبا 😮😮😮

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااااا 🤌🏻

    ۹ ماه پیش
  • میم

    3

    این متین چقدر مرموز بود،یه لحظه ترسیدم،چه نقشه ای داره این قدر خوشحال بود؟"تهش اونی میشه که من می خوام"🤔

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    متین خیلی زیرکه بایدم ترسید

    ۹ ماه پیش
  • میم

    3

    وای بازم حامد،چقدر عاشقانه هاش قشنگه 😍😍🤗

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پسرمون زیادی عاشقه🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!