پارت هفتاد و هشتم :

با بلند شدن زنگ خانه، دست دخترکم را گرفتم و همراه همدیگر خانه را ترک کردیم. نگاهش به بابک که افتاد لبخندش پررنگ تر شد و شیرین زبانی اش بیشتر. نشاندمش روی صندلی و آدرس مهد را به دست بابک سپردم. تمام طول مسیر را ثمر حرف میزد و بابک هم مدام سر به سرش میگذاشت من هم سرخوش میشدم با حال دخترکم. بعد از نیم ساعت رانندگی بلاخره به آدرس مورد نظر رسیدیم. فضای بیرونی مهد کودک آنقدر غرق رنگ های شاد و تصاو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حامد در رمان نسیان حامد
تصویر شخصیت بابک در رمان نسیان بابک
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان نسیان نیلوفر
تصویر شخصیت متین در رمان نسیان متین
تصویر شخصیت ثمر در رمان نسیان ثمر
تصویر شخصیت سایه در رمان نسیان سایه
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    2

    حامدهم که آخر دیونه بازی آخه این چکاری بود دختر مردم رو ترسوندی

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حامده دیگه😁 دیونه بازیشم عجیبه

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    لعنتی دیونه بازیشم جذابه😁

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    نمیری تو دختر آخرش سایه تو را خفه میکنه

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    من یه داداش مثل بابک میخام چرا این پسر اینقدر درکش بالاست

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلیییییییییییییی

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    وای خدا این متین چقدر پروء دست از سر سایه برنمیداره و پیگیرشه

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرض داره😑

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    آخ ننه جااااااااان حامددددددددد تو چرا اینقدرررررررررر خوبییییییییی لعنتیییییییی

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حامده دیگه😎🤌🏻

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    وای فقط اونجا که نشست تو ماشین سایه ترسید🤣

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    😁🤭

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    آخ خوداااااااا ثمر میخواد بره مهد کودک😭🥺😍

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره بچم🥺

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خدا رحم کرد جلالی اومد گفت دوباره 😡

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره واقعا😑

    ۹ ماه پیش
  • مبم

    1

    چقدر این جلالی مهربونه،پدرش هم بود اینقدر بهش لطف نداشت،همشون خیلی با اخلاقن 😍🤩

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    جلالی واقعا همه جوره کنار حامده😍

    ۹ ماه پیش
  • میم

    2

    باز چکار داره این پررو خان،الان مثلا سایه ساعت کاریش تمام شده و باید خونه باشه 😠🤔

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ول کن واجرا نیست🤦🏻‍♀️

    ۹ ماه پیش
  • میم

    2

    خیلی قشنگ بود،از اون عاشقانه های قشنگ که پایان خوش یه قصه می تونه باشه🤗😍🤩

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونتتتتتت 🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!