نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت هفتاد و دوم :
انگار سایه ی شش ماه پیش نبودم، انگار بزرگ تر شده بودم، انگار دردهای این چند ماه عجیبم کرده
بودند، انگار مادری میکردم برای بی قراری هایم... نفس عمیقی کشیدم و به سکوت خیابان گوش سپردم صدای پیام موبایلم که آمد از پنجره فاصله گرفتم و به سمت کیفم راه افتادم، حسم میگفت حامد است، با دیدن اسمش لبخند عمیقی روی لبم نشست و پیامش را باز کردم
( سلام عشق من صبحت بخیر. خوبی! تو خوب باشی منم خوبم. ت
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه مقاومت در برابر شما بی فایده ست ساعت پنج پارت بعدی و میذارم😋
۹ ماه پیشسهیلا
3واااااااااااای جواب داد پارت گرفتیم💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻
۹ ماه پیشسرو
2آفرین آفرین شاگرد زرنگی هستی خوشم آمد مثل بقیه تنبل وازکار در رو نیستی
۹ ماه پیشسهیلا
2من اینم دیگه😎 حالا بریم منتظر ساعت پنج باشیم ببینیم سمانه جون چه خوابی واسمون دیده😁
۹ ماه پیشسرو
1تاساعت ۵ ببینیم چی میشه
۹ ماه پیشسهیلا
3سمانههههه جونممممممم میشه خواهش کنم یه پارت دیگه هدیه بدی خواهش میکنممممممممممممم ببین ما گناه داریم بچه های خوبی هستیم همش اینجا رخت خواب انداختیم منتظریم 🥲😁 ما مثل بقیه نیستیم کامنت نذاریم که
۹ ماه پیشسرو
3وااایییی خدانکشتت سهیلا این چی بود گذاشتی بمب خنده بود 🤣🤣🤣🤣
۹ ماه پیشسهیلا
3حال کردی 🤣
۹ ماه پیشسرو
3کیف کردم شاگرد خودمی دیگه😁😁😁
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چرا اینقدر شما ناقلایید آخه😁 اتفاقا پارت بعدی وحشتناک برگ ریزونه😜
۹ ماه پیشسرو
3فوقش دوباره پارت هدیه میگیریم ازت
۹ ماه پیشسرو
2سمممانه کجاااییی عزززیزم بیا کارت دارم
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
جانم عزیزم ببخشید
۹ ماه پیشسهیلا
2چیکارش داری به منم بگوووووووو🤣
۹ ماه پیشسرو
3آخه تو میتونی پارت هدیه بدی زود باش من پارت هدیه میخوام سهیلا
۹ ماه پیشسهیلا
3الان یه پارت هدیه ای واست میگیرم کیف کنی😆
۹ ماه پیشسرو
2زود باش سهیلا ببینم چقدر جنم داری برو تو میتونی پارت بگیری من میدونم تو موفق میشی
۹ ماه پیشسرو
2سمانه جون ببخشید حوصله داری ؟
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
جانم جانم اومدم
۹ ماه پیشسرو
2خسته نباشی حسش پرید
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ببخشید آنلاین نبودم🥲
۹ ماه پیشسهیلا
1من حوصله دارم بگو🤣
۹ ماه پیشسرو
2ای بابا من با سمانه کار داشتم توچرا ف ض و ل ی میکنی جنم داری پارت هدیه برام بگیر😜🤪🤪😝
۹ ماه پیشسهیلا
2وایسا وایسا یه تلاشی بکنم ببینم جواب میده یا نه خودمم به همین سوی چراغ پارت هدیه میخوام🤣
۹ ماه پیشسهیلا
2قشنگ توان خفه کردن متین و دارم😡
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آروم باش حالا فعلا😁
۹ ماه پیشسرو
2بیا باهم بریم خفه اش کنیم اینجوری حکمت هم سبک تر میشه
۹ ماه پیشسهیلا
2وای دلم روشنه ولی به این دیدار خوانواده ها😍
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اوخی😊
۹ ماه پیشسرو
2دلت که چلچراغ شده خیالت راحت حسین آقا هم کوتاه میاد😉
۹ ماه پیشسهیلا
2ای بابا حسین آقا کوتاه بیا دیگه این بچه حالش خوب نیست
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دیگه
۹ ماه پیشمیم
2خب انتظارشو داشتم،همین که خانوادهها همو ببینن هم عالیه،باز آقا منصورم یه تلاشی می کنه 🤔
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همه امیدمون و باید بذاریم پای آقا منصور
۹ ماه پیشمیم
3وای وای وای از این متین،چه نقشه پلیدی داره،اون گشت وگذار وخلوت کردنات با ویدا چی میگه،این قربونت برمات چی میگه نکبت 😮😡😡
۹ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا خودشم نمیدونه میخواد چیکار کنه
۹ ماه پیشسرو
2سماااانننننههههههه جججججوووووننننن
۹ ماه پیشسرو
2سمانه جون دورت بگردم
۹ ماه پیشسرو
2سمانه جون عزیزم
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سرو
3سمانه ججججووووننن به تن بیمار من رحم کن ویک پارت دیگه بذارو دلم را خوش کن 🫣🫣🤗🤭