پارت پنجاه و سوم :

نزدیک ظهر بالأخره سروکله‌ی مزاحمین همیشگی پیدا شد.خوشبختانه شانس باهام یار بود و بابا و مامان باهاشون نبودن.به غیر از اون‌ها،بقیه‌ی مفت‌خورها حضور داشتن.چند دقیقه‌ای توی آشپزخونه موندم اما از یه جایی به بعد دیگه نتونستم به هوای غذاها اون‌جا بمونم.مسعود با روش خاص و قانع‌کننده‌ای ازم خواست که برم پیش بقیه و من هم قبول کردم.
مثل همیشه عمو محمد یه تنه می‌تازید و متکلم وحده بود.د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زن شاهرخ

    1

    یکی فک ممدو ببنده راستی دلم برا شوکا تنگ شده بود

    ۷ ماه پیش
  • ملبکا

    0

    یعنی شیرو کجا رفت؟ 🤔

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا

    2

    اوه اوه نسترن دندون تیزکرده برای شاهرخ😂😂

    ۷ ماه پیش
  • Miss Spring

    1

    عمو محمد دید چیزی از صحبت کردن با هومن نسیبش نمیشه رفت سراغ شاهرخ😂😂😂

    ۷ ماه پیش
  • ..رو

    0

    باو پارت کوتاه بود بنده خدا چند تا سوال بیشتر نپرسید

    ۷ ماه پیش
  • Azab elahi

    0

    اتفاقا یکی عین عمو محمد تو فامیل ما هم هست. منتها اون شوهر خاله ی منه و همیشه مشغول سرویس کردن دهن فک و فامیله

    ۷ ماه پیش
  • Sara

    1

    عمو محمد بی نظیره روح آدمو شاد میکنه😂

    ۷ ماه پیش
  • Majja

    3

    هرکدوم از فامیلای بهراد منو یاد یه نفر از فامیلای گل خودم میندازه

    ۷ ماه پیش
  • Ash

    7

    شاهرخ وایب اون خرس سفیده توی سه خرس کله پوکو میده:)

    ۷ ماه پیش
  • زو زو

    0

    اتاق بازجویی عمو محمد😂 چه پدری ازشون داره درمیاره😂

    ۷ ماه پیش
  • امیر

    2

    محمد خفه شو دیگه مرد😂

    ۷ ماه پیش
  • راونا

    5

    د اخه کل پارت که فقط عمو محمد ککه زر زد....

    ۷ ماه پیش
  • شوکا

    3

    خدایا به دادم برس کلا یک دقیقه طول کشیددددد خوندشششش

    ۷ ماه پیش
کپی شد!