پارت پنجاه و پنجم :

سورن که موبایل به دست توی رختخوابش لَم داده بود ازم پرسید: «به نظرت به حامی زنگ نزنیم؟»
دود سیگارم رو بیرون دادم و گفتم: «ساعت یکه.»
سورن: «نپرسیدم ساعت چنده مرتیکه خر!»
«منظورم اینه که اون سحرخیزه پس الان قطعا خوابه.»
سورن: «یادمون باشه فردا صبح زود حتما بهش زنگ بزنیم.»
«می‌شه بگی حامی دقیقا این وسط چی‌کاره‌ست؟»
سورن: «در دسترس‌ترین رابط ما با همزادشه.اون می‌تو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sama

    1

    همیشه دلم میخواست هاموس و مسعود هم و ببینن

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    2

    نویسنده عزیز لطفاً به نوشتن فصل هفت فکر کن ،واقعا هیچ کسان و دوست داریم

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    چشم،فکر می‌کنم ⁦♡⁠(⁠>⁠ ⁠ਊ⁠ ⁠<⁠)⁠♡⁩

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    0

    سلام یعنی مسعود و بهراد از فصلای قبل تر باهم دراتباط بودن ؟اینو تو داستان هم نشون دادین ؟

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    0

    مسعود و هاموس و گفتم

    ۶ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    سلام.بله ولی مخفی می‌کردن.

    ۶ ماه پیش
  • روح شماره ۱۳

    0

    مسعود مگه می تونست هاموس رو ببینه؟ دوباره رفتم چند پارت قبل تر ولی چیزی ندیدم.

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    پارت ۵۵ از سقف اومد.

    ۷ ماه پیش
  • Azab elahi

    3

    از اون پارت ها بود که خیلی قشنگن چند بار مرورش کردم❣

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦(⁠●⁠’⁠3⁠)⁠♡⁠(⁠ε⁠`⁠●⁠)⁩

    ۷ ماه پیش
  • Yasaman

    0

    وقتی به این فکر میکنم ک این دلخوشی هم چیزی به پایانش نمونده بدجور عصبی میشم ... نشاط با قول هیچکسان ۷ ی دلیل خوشحالی برامون رقم بزن 🙁

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    فعلا برنامه‌ای برای جلد هفت ندارم. روی رمان جدید کار می‌کنم ⁦ಠ⁠‿⁠ಠ⁩

    ۷ ماه پیش
  • Yasaman

    1

    همینکه نگفتی اصلا قصد ادامه دادنش و نداری خودش امیدوار کنندس.از رمان جدیدت حمایت میکنیم . شک نکن . ولی توعم برای خوشحالی ما بعد از فارق شدن از رمان جدیدت به فکر ادامه دادن هیچکسان هم باش . ایده هات عالین دختر

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ممنون که همراهی می‌کنی ⁦(⁠•⁠ө⁠•⁠)⁠♡⁩

    ۷ ماه پیش
  • mohammad

    2

    باسلام،خانوم احمدی نویسنده عزیز دل یه طوری میشینه باما تو نظرات پشت مسعود وهاموس غیبت میکنه انگار رمان و ما نوشتیم ایشون این نکته رو از فصل پنج یادشه😂خب شخصیتایی که ماداریم باهاش زندگی میکنیم و شما خلق کردی جانم😂از قلم جادویی خودتون تعجب نکنین😂

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    باهاتون همذات‌پنداری می‌کنم ⁦(⁠≧⁠▽⁠≦⁠)⁩

    ۷ ماه پیش
  • ZAHRA

    0

    مسعودم خیلی روی سلام حساسه😂❤️

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا

    4

    حالا که داستان رسید به جای حساس خوردیم به جمعه که پارت نداریمممم کاش نویسنده ی عزیزم یه پارت بهمون هدیه بده😘

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    لذت انتظارو دستکم نگیر ⁦(⁠◠⁠‿⁠◕⁠)⁩

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا

    2

    اینکه مسعود از دیدن هاموس تعجب نکرد یعنی با هم در ارتباطن؟؟

    ۷ ماه پیش
  • ماجده

    0

    تو فصلایقبلی لو رفت که بخاطر بهراد در ارتباطن

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    از جلد پنج در ارتباط بودن ولی کتمان کردن.

    ۷ ماه پیش
  • الهه

    4

    دارم فکر می کنم که دلم چه قدر قراره برای این کله پوکا تنگ شه. چرا تموم می شن؟ چرا نمی شه که پارت آخر قصه ی منم تموم بشه؟ اگه تموم نشدم توی چی دنبالشون بگردم؟ من واقعا دوسشون دارم. بزرگ شدیم ما با اینا...

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا

    5

    نگووو، من که واقعا همیشه فکر میکنم بهراد و سورن و مسعود واقعین اما یه شهر دور زندکی میکنن😫😫

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦♡⁠(⁠>⁠ ⁠ਊ⁠ ⁠<⁠)⁠♡⁩

    ۷ ماه پیش
  • عسل

    0

    هیچی دیگه دلخوشی این روزام همین رمانه :)

    ۷ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    ⁦꒰⁠⑅⁠ᵕ⁠༚⁠ᵕ⁠꒱⁠˖⁠♡⁩

    ۷ ماه پیش
  • زو زو

    0

    چقد باهم خوبن همه😶 شیرو از خودشونه 😌

    ۷ ماه پیش
  • rey

    1

    این عمو محمدم از سری اول تا اخر مخ همرو خورد

    ۷ ماه پیش
  • Eli

    2

    برای خودمم خیلی عجیبه که تک تک لحظاتش رو تصور می کنم همه جزئیاتش مثل فیلم از توی ذهنم میگذره

    ۷ ماه پیش
کپی شد!