ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت سیصد و هفتاد و یک :
پیش چشمان مات کسری، شیرین حدقه تنگ کرد و نگاهش را نافذ چرخانده میان چشمان عسلی هومن و رفته در عمق نگاه او، با شناختی که این مدت از او بدست آورده بود حینیکه مرموز سر تکان میداد، با لحنی وسوسهانگیز گفت:
- آدمی با سادهدلی تو که نسبت به جنس مخالف یه ریزه خجالتی داره که خودش هم خبر نداره و زیادی هم پیرو قلبشه فقط با یه راه میتونه از دوست معمولیش، مخاطب علاقه بسازه؛ یه موقعیت عادی Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
macani
3آرامش؟ تو ناجوری؟ زهی خیال باطل😶
۷ ماه پیشنیا
1مهدیه؟یادته روزایی رو که روزی دوسه تا هدیه میدادی عزیزم؟
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ببین میخوام پارت هدیه بذارما ولی نگرانتم ممکنه سرش غش کنی🤔
۷ ماه پیشنیا
0نه نمیکنم.یه جا برسون که غش نکنم
۷ ماه پیشنیا
2رامدخت جان مطمئنم اگر ۱ هفته دیگه منتظر. میموندیی مهدیار ازت خواستگاری هم میکرد.
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حیف فرصت از دستش پرید😂
۷ ماه پیشنیا
2واااای امیدوارم کسری با اون افکار احمقانش هومن رو به کشتن نده.این بچه تازه. داره رنگ آرامش میبینه.هومن بمیره منم میمیرم😭
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اصلا انگار تا رنگ خوشی میبینن باید یه اتفاقی بیفته!
۷ ماه پیشدریا
2شیرین تازه میخواست یکم به آرامش برسه🤦 ♀️😶
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آرامش؟ توی ناجوری؟ عمرا اگه بذارم🙄😂
۷ ماه پیشمارال
0واااااااای خیلی جای بدی تموم شد الان یقه ی خودم و *** میکنمممممم
۷ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آرامشتو حفظ کن امروز پارت داریم😁
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای وای کسری شیرین میخواد بره امیدوارم راهش رو سد نکنننییی امیدوااارممم...و امیدوارم بلایی سر هومن بدبختم نیاد😂😭کنجکاوم رامی و مهدیار دارن کجا میرن🫠