کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت چهل و سوم :
آنگاه سکوت، اتاق را فرا گرفت.
سپس یاشار بِیگ درحالی که با دقت به لیلی نگاه میکرد، گفت:
_ من رمان شما را خوندم!... یک رمان ادبی، جذاب، پر ماجرا،روان و قوی از لحاظ تأثیرگذاری!... و همه ی اینها خیلی خوبه.. اما!...
و همین( امایش) باعث شد لیلی بی اختیار به او نگاه کند،( امایش) انگار یک زنگ خطر بود و یا یک اعلام برای هوشیاری!... نسبت به آن چیزی که قرار بود گفته شود و آن موضوع می تو
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...
م
1شاید لجبازی کرد و یه موقعیت مهمو از دست داد بخاطردتعصبش،اینکه چند تا جایزه برده دلیل نمی شه بدون نقص باشه،از دید یاشاربیگ مشکل داشت و شاید اگر اصلاحش می کرد جایزه رو می گرفت 🤔🙏🏻