پارت چهل و هفتم :

آن مرد وقتی به نزدیکی خان رسید، لبخندی گرم بر لب نشاند و لیلی بی‌آنکه نگاهش کند و یا با او چشم در چشم شود، این لبخند پرشور را حس کرد و متوجه شد و سپس صدای او را شنید که ابراهیم‌خان را مخاطب قرار داد:

_ سلام بر خانِ بزرگ! چقدر خوشحالم که دوباره می‌بینمتون!...حالتون چطوره؟

و سپس دستش را به سمت ابراهیم خان، دراز کرد تا با او، دست بدهد و این‌ در حالی بود که لیلی تمام حواسش را در گو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رقیه

    1

    سلام خیلی منون بابت رمان عالی تون پارت جدید چرا نمی زارین

    ۴ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ان شاءالله بزودی

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️