لیست کلیه پارتهای رمان در انتظار سرنوشت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 75
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 1
معلم در واپسین لحظات کلاس، و برای جمعبندی مباحث چند فرمول روی تخته نوشت و داشت هر کدام را به اختصار توضیح میداد. همزمان در راهروی میان نیمکتها یکی از دانشآموزان که استادِ اوریگامی بود، پشت قورباغهی کاغذیِ دستسازش را فشار داد، قورباغه لحظهای کوتاه به هوا پرید و زمین افتاد. صدای خندهی ری...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 2
مژگان گچ دستش را تکاند و به سوی لیلا آمد، کیف را به سمت خودش کشید و زیر لب گفت: ـ بذار من بگردم، تو هول که میکنی چشمت جایی رو نمیبینه. هنوز سر جایش ننشسته بود که در همان حالت نیمخیز نگاهش روی پنجره ثابت ماند. پدرش را از پشت پنجره دید که وارد مدرسه شد. با توپ پر آمده بود. با همان لباسهای خا...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 3
لیلا با گامهایی لرزان نزدیک شد و کتاب را گرفت. با دیدن نام مژگان روی کتابِ ادبیات نفسش بند آمد. یک گام به عقب برداشت و بعد از دفتر بیرون دوید. به پهنای صورت اشک میریخت. از مرحلهی عجز خارج شده و تمام وجودش به درد رسیده بود. راهروی خالی مدرسه و هیاهوی دانش-آموزان که از داخل کلاسها شنیده میشد، ...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 4
کوچهها شلوغ بود و هاشم آقا با سرعت قدم برمیداشت. پای مژگان درد گرفته بود. دلش میخواست همانجا روی زمین بنشیند. پدر از بیراهه رفته بود تا راهشان را دورتر کند. مجال برای نطق کردن میخواست و داشت یکریز حرف میزد. از این میگفت که ازدواج امری کاملاً طبیعی است و مژگان باید خودش را برای خانهداری ...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 5
«پریماه» که شوهرش همیشه او را پری صدا میکرد، هول هولکی چای ریخت و حواسش بود چای به حد کافی رنگ داشته باشد. در حین بیرون زدن از اتاقی که هم اتاق خوابشان بود و هم یک گاز و یخچال کوچک درکنارش بود، چشمش به مژگان افتاد که همانطور بلاتکلیف با موهایی از مقنعه بیرونزده و روپوش کهنهی مدرسهاش کنار د...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 6
با صدای زنگ تلفن با عجله داخل دوید. امید داشت که مژگان باشد و از خودش خبری بدهد. به محض برداشتن گوشی صدای نالان او را شنید: ـ الو لیلا، دیدی چی شد؟... امشب دارن میآن خواستگاریم. مژگان هقهق میکرد و لیلا نمیدانست چگونه میتواند او را آرام کند. بهسختی لب به دلداری گشود اما فقط یک جمله روی زبا...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 7
مادر با تعجب به دخترش نگاه کرد: ـ یعنی چی؟! لیلا حتی از به زبان آوردن آن اتفاق اعصابش به هم میریخت، اما ترجیح داد تعریف کند تا تمرکز مادر را برهم بزند: ـ میخوان شوهرش بدن. مادر ناباورانه از جا بلند شد و به صورتش چنگ زد: ـ یعنی چی مادر؟ دختره هنوز دهنش بوی شیر میده. لیلا دوباره بنای شوخی ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 8
زنگ ایستگاه آتشنشانی به صدا درآمد. حسام با چشمانی از حدقه درآمده به زنگی که بیوقفه آژیر میکشید، خیره شد. یک ماهی بود که در آتشنشانی پذیرفته شده بود، اما پس از دورههای متعدد، این اولین شیفت عملیاتیاش بود. لباس و کپسول را نمیتوانست تحمل کند. احساس خفگی و ترس وجودش را فراگرفته بود. ترسی که خ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 9
حسام هم کمی دورتر از او، زنی را دید که توی خودش مچاله شده بود و سرفه میکرد. خودش را به او رساند و صدایش زد. زن سر بلند کرد و گریهاش شدت گرفت. حسام دستمالی جلوی صورت او گذاشت تا دود و خاکستر کمتری استنشاق کند. سپس بلندش کرد و به سرعت از راهی که به کمکِ فشار آب، و از بیرون ایجاد شده بود از محوطه...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 10
مژگان داخل آشپزخانه نشسته بود و به برادرانش که کمی آنطرفتر کنار در انباری نشسته بودند و تیلهبازی میکردند، نگاه میکرد. دقایقی قبل هاشم آقا دستور داده بود که کسی از جایش تکان نخورد، بعد هم با نگاهی که رنگ تهدید داشت برایشان خطونشان کشیده بود. دلش نمیخواست پسرها جلوی چشم مهمانان عزیزکردهاش ...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 11
لیلا تا نیمههای شب پلک برهم نگذاشت. از روزی میترسید که فشار فقر مسیر زندگیاش را دستخوش ناملایمات کند و او هم مثل مژگان با انتخابهای اجباری مواجه شود. هرگز دوست نداشت شتری که درِ خانهی دوستش نشسته به مسیر خانهی خودشان هم راه پیدا کند. این بود که توی آگهیها به دنبال کار میگشت؛ کاری که هم بت...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 12
نفس لیلا از دیدن عظمت و زیبایی خانه در سینهاش حبس شد. باغچهی بزرگ و درختان سر به فلک کشیدهاش قبل از هر چیزی نظر او را جلب کرد. سرسبزی و زیبایی چشمنواز آن نگاه هر بینندهای را مسحور خود میکرد. ناگهان آهی عمیق کشید و در دل گفت، " باغچهشون اندازهی کل خونهی ماست." با قدمهایی سست و نگاهی که ...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 13
به دستور هاشم آقا همه به عکاسی محله رفتند تا هرکدام یکسری ششتایی عکس سهدرچهار بگیرند. مژگان تمام مدت به چشمهای سرد مردی که نام پدر را یدک میکشید، خیره بود. تنها حسی که به این مرد داشت، ترس بود. حتی مادرش هم از او میترسید، چراکه هاشم آقا برای حرف زدن بیش از زبان، از دست و پایش استفاده میکرد...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 14
مژگان دلش به حال مادرش میسوخت. زن بیچارهای که جز بدبختی و مرارت خیری از زندگی ندیده بود. به قابلمهی لوبیا خیره ماند و بغضش آرام نگرفته دوباره شکست. همانجا روی زمین نشست و به بخت سیاهش نفرین فرستاد. آنقدر برجا ماند که مامانپری به دنبالش آمد و با صدایی خفه گفت: ـ مژگان، لیلا زنگ زده. پاشو ج...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 15
امامزاده خلوت و آرام بود. وقتی لیلا رسید، مژگان روی فرش جلوی ضریح نشسته بود و داشت راز و نیاز میکرد. دلش حسابی پر بود، قطرهای درشت اشک روی صورتش میغلتید. لیلا به سمت سبد جلوی در رفت. همیشه چند چادر سفید تاشده درونش قرار داشت که یکی را برداشت و سر کرد و نزدیک مژگان شد. مژگان با دیدن او بلافاص...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 16
مژگان دیر به خانه رسید. در کوچه را باز کرد و با دلهره داخل شد. کفشهای جلوی اتاق مهمان، نشانهی شومی بود و خبر از آمدن خواستگارانش میداد. اگر شرایط معمولی بود حتماً بابت این دیر آمدن کتک مفصلی میخورد اما حالا نمیدانست چه چیز در انتظارش است. پاورچین پاورچین پیش رفت و از راستای باغچه میگذشت ک...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 17
نفس مژگان در سینه خفت. استرس به سرمای تنش افزوده بود. کمکم سر بلند کرد و به کیوان که به سمت حوض میرفت، نگاه کرد. اصلاً شبیه آن شاهزادهی سوار بر اسب سفیدی که در خیال خود میبافت، نبود. حتی کتوشلوار بر تن نداشت. دستهگل رز سفید و سرخ هم در کار نبود. دست خالی آمده بود و فقط نام داماد را یدک میک...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 18
حسام و میثم داخل ماشین نشسته بودند و راننده آژیرکشان رهسپار محلهای بود که در آن آتشسوزی رخ داده بود. میثم طبق معمول نرسیده بود لباسش را کامل بپوشد و داشت تقلا میکرد که هیکل نسبتاً درشتش را توی لباس جا دهد. حسام لبخندی زد و آستین لباس او را بالا گرفت تا راحتتر بپوشدش. میثم تشکری کرد و گفت: ...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 19
خیلی زود به محل حادثه رسیدند. حسام کلافه سر تکان داد. در محلهی خودشان بودند. از دور زن مسنی را دید که برایشان دست تکان میداد. حسام و میثم پا تند کردند و کمی بعد وارد حیاط خانهای قدیمی شدند. حسام با دیدن انبوه جعبههایی که گوشهی حیاط انبار شده بود، عصبی گفت: ـ خانوم، این بافت فرسودهست. همین...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان در انتظار سرنوشت - پارت 20
شلوغی اورژانس میثم را کلافه کرده بود و توی راهروی بیمارستان قدم میزد. برخلاف آنچه به لیلا گفته بود، حسابی نگران حسام بود. پس از انتظاری کشنده بالأخره پزشک از اتاق بیرون آمد. میثم به سمتش رفت و قبل از بسته شدن در حسام را دید که روی تخت دراز کشیده. دکتر پرسید: ـ شما همراهش هستید؟ ـ بله، با هم...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
