در انتظار سرنوشت به قلم یکتا ولی زاده
پارت یک :
معلم در واپسین لحظات کلاس، و برای جمعبندی مباحث چند فرمول روی تخته نوشت و داشت هر کدام را به اختصار توضیح میداد. همزمان در راهروی میان نیمکتها یکی از دانشآموزان که استادِ اوریگامی بود، پشت قورباغهی کاغذیِ دستسازش را فشار داد، قورباغه لحظهای کوتاه به هوا پرید و زمین افتاد.
صدای خندهی ریز و آرام بچهها، معلم را برگرداند. چشمش به قورباغه افتاد. مثل همیشه میدانست که این شیطنت کار دانشآموز نیمکت آخر کلاس است. اخمی کرد و با نگاهی به ساعت روی دیوار بنای نصیحت گذاشت:
ـ اوریگامی کار خلاقانهایه اما جاش وسط کلاس نیست. ببینید بچهها... سالهای گذشته هرچهقدر که بازیگوشی کردید، اشکال نداره، اما امسال رو شوخی نگیرید. هنوز هشتنه ماه تا کنکور زمان دارید. پس شیطنت رو کنار بذارید، این آزمون میتونه سرنوشت و جایگاه اجتماعیتون رو تغییر بده.
نوشتن و توضیح فرمولها تمام شده بود اما قبل از آنکه گچ مقنعهاش را بتکاند، برگشت و روی تنها جای خالی تخته دو نام نوشت:
«لیلا و مژگان».
سپس به طرف میزش رفت و روی صندلی فلزی نهچندان راحتش نشست، حین جمع کردن وسایلش به تخته اشارهای کرد و گفتههایش را به پایان رساند:
ـ من بیشتر شماها رو از دو سال پیش میشناسم. استعدادهای خوبی توی چند نفرتون هست، اما به نظرم لیلا و مژگان اگه از همین حالا تلاش مضاعف بکنن، شانس دورقمی شدنشون توی کنکور زیاده.
همهمه فضای کلاس را دربرگرفت؛ همهمهای که تلفیقی از چندین حس متفاوت بود و میشد ذوق، حسادت، خوشحالی و غم را در میان تکتک صداها حس کرد.
مژگان پوزخند به لب سرش را پایین انداخت و به نیمکت درب و داغانشان که هزار جور اسم و شکلک رویش حک شده بود، خیره ماند. لیلا متوجه حال پریشان او بود و از زیر میز آرام دستش را گرفت و فشرد. نمی از اشک چشمان مژگان را تر کرد.
گنجشکی با شتاب به پنجرهی کلاس کوبیده شد، تعادلش را از دست داد و سر خورد لبهی پنجره. دخترها جیغکشان خیز برداشتند تا آن را ببینند اما پرنده به سرعت پر کشید و رفت.
صدای فریاد معلم همه را سر جایشان برگرداند؛ همه بهجز مژگان و لیلا که از ابتدا هم تکانی نخورده بودند. هر دو دختر در خیالات خود پرسه میزدند. استعداد حداقل برای آنها اوضاع را تغییر نمیداد؛ برای آنهایی که در خانوادههای فقیر سرگردان بودند. مژگان نگاهی پر از غم به لیلا انداخت و لیلا اگرچه نگاهش تلخ بود، اما مثل همیشه خوشبینانه چشمک زد.
با صدای زنگ تفریح سروصدای دخترها به آسمان رفت. برخلاف آنها لیلا و مژگان اصلاً حوصلهی جنبوجوش نداشتند. مژگان سرش را روی میز گذاشته بود و لیلا داشت مطالب روی تخته را به سرعت یادداشت میکرد. مژگان به طعنه گفت:
ـ اون دوتا اسم رو هم بنویس. شاید فرجی شد.
لیلا لبخند زد و نام خودش و مژگان را هم به انتهای یاداشتهایش افزود. مژگان پوفی کلافه کشید و سعی کرد برای بار هزارم مقنعهاش را صاف کند تا نخکش کنار تاخوردگی بالای آن را بپوشاند.
لیلا از جا بلند شد و به مانتویش که از نشستن زیاد چروک شده بود، دست کشید:
ـ نمیآی بیرون یه هوایی بخوری؟
مژگان با رخوت خمیازه کشید و کیف مندرسش را روی میز گذاشت و سرش را به آن تکیه داد. لیلا دوباره سر جایش نشست. دلش نمیآمد او را تنها بگذارد. مژگان آرام گفت:
ـ چی شد؟ مگه نمیخواستی بری بیرون؟
لیلا بیجواب به او نگاه کرد. دلش میخواست حال و هوایشان را عوض کند. ناگهان چشمش به تختهسیاه و ردیفی از گچهای رنگی افتاد. از جا بلند شد و نوشتههای روی تخته را پاک کرد، سپس گچ زردی برداشت و با خط زیبای نستعلیق نوشت:
«مدعی خواست که از بیخ کَند ریشهی ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشهی ما»
مژگان با لحنی شوخ گفت:
ـ هم خودشیرینی و هم دل خجسته داری، اما خوش به حالت، خوب از پسِ احوال خودت و من برمیآی.
همزمان با حرفش از جا بلند شد و پای تخته رفت. گچ قرمز و سبز را برداشت و یک بوتهی گل رز کوچک در کنار شعر لیلا طراحی کرد.
لیلا به مژگان نگاه کرد، از اینکه توانسته بود اندکی فکر او را از مشکلاتش منحرف کند، احساس رضایت میکرد. دوباره به نیمکتش برگشت و بدنش را کش و قوس داد. سپس زیپ کیفش را باز کرد اما هرچه گشت کتاب ادبیاتش را نیافت:
ـ باز کتابم رو نیاوردم.
مژگان گچ را پای تخته انداخت و لحنش به نگرانی آمیخت:
ـ مگه نمیدونی خانوم «ربیعی» روی بینظمی و نداشتن کتاب حساسه؟! آخه باره چندمه که یادت میره؟
لیلا دوباره داخل کیفش جستوجو کرد و کلافه گفت:
ـ یادمه گذاشته بودمش... نمیدونم چی شد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0تااینجاازشخصیت لیلاخوشم اومده ،بایدببینم چی میشه
۱ سال پیش
یکتا ولی زاده | نویسنده رمان
خوشحالم از همراهیتون🙏
۱ سال پیشعالیه
0عالیه قلمتان
۱ سال پیش
یکتا ولی زاده | نویسنده رمان
لطف دارید🙏
۱ سال پیشکبری جعفری
0خیلی من که خوشم اومده جالبه
۱ سال پیش
یکتا ولی زاده | نویسنده رمان
خداروشکر
۱ سال پیشپری
0رمان خوبیع
۱ سال پیش
یکتا ولی زاده | نویسنده رمان
سپاس از همراهیتون
۱ سال پیشنگار
1فعلا که عالی است
۱ سال پیش
یکتا ولی زاده | نویسنده رمان
ممنون که میخونید🙏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرواته
0بازن قصه فقر ونداری