در انتظار سرنوشت به قلم یکتا ولی زاده
پارت سوم :
لیلا با گامهایی لرزان نزدیک شد و کتاب را گرفت. با دیدن نام مژگان روی کتابِ ادبیات نفسش بند آمد. یک گام به عقب برداشت و بعد از دفتر بیرون دوید. به پهنای صورت اشک میریخت. از مرحلهی عجز خارج شده و تمام وجودش به درد رسیده بود. راهروی خالی مدرسه و هیاهوی دانش-آموزان که از داخل کلاسها شنیده میشد، نشان میداد که زنگ کلاس خورده است. با گامهایی کوتاه از ساختمان مدرسه بیرون زد. اصلاً برایش مهم نبود که دیر به کلاس برسد.
آفتاب حیاط را پوشانده بود. نگاهش به درختان گوشهی حیاط افتاد که پیش از این محل خیالبافیهای او و مژگان بود. دلش نیامد به آنسو برود. جلوی آبخوری که بوی صابون و شوینده میداد، ایستاد و آبی به دست و رویش زد. آب سرد کمی حالش را بهتر کرد. تازه به خاطر آورد که خانوم ربیعی سختگیر است و ممکن است عدم حضور بهموقع در کلاس برایش گران تمام شود. با قدمهایی بلند به سمت کلاس دوید. نفسزنان پشت در ایستاد. سکوت کلاس و حضور معلم ترسناکتر از حد تصورش بود. آرام در زد و در را گشود.
خانوم ربیعی پشت میز نشسته بود. عینک تهاستکانیاش را پایین کشید و چشمهای ریزش را به لیلا دوخت. لیلا مضطرب سلام کرد و خانوم ربیعی با اشارهای به ساعت مچیاش گفت:
ـ میخواستی الآنم نیای... خجالت نمیکشی؟
لیلا کتاب را محکمتر توی دست گرفت و سرش را پایین انداخت. خانوم ربیعی گفت:
ـ برو دفتر. نمیخواد بیای سر کلاس... اون یکی دوستت کجاست؟ اونم هرجا هست با خودت ببرش.
یکی از دانشآموزان از انتهای کلاس گفت:
ـ خانوم، پدر مژگان اومد پروندهش رو گرفت و بردش. میخواد شوهرش بده.
پوست سفید خانوم ربیعی سفیدتر شد. لحظهای سر به زیر برد و بعد با ملاطفت به لیلا نگریست. همه میدانستند که لیلا و مژگان از دبستان روی یک نیمکت مینشستند. گرفته زیر لب زمزمه کرد:
ـ بیا تو نمیخواد بری دفتر.
لیلا بغضش را فروخورد و داخل شد. با اکراه پشت نیمکتش نشست. نیمکتی که جای خالی مژگان را فریاد میزد. خانوم ربیعی از جا بلند شد و به سمت تخته رفت، لحظهای کوتاه روی شعری که لیلا روی تخته نوشته بود، درنگ کرد. بدون پاک کردن تخته، تخته پاککن را سر جایش گذاشت، بعد پشت میز برگشت و همراه با نفسی عمیق گفت:
ـ کتابهاتون رو بذارید روی میز ببینم.
لیلا کتاب مژگان را روی میز گذاشت و از اینکه رفیقش حتی وقت رفتن هم هوایش را داشت اما او نمیتوانست کاری برایش بکند، شرمنده شد.
***

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0یاد مدرسه افتادم،وزمانی که دوست منم سال اول دبیرستان ازدواج کردو رفت چقدر ناراحت بودم،حال لیلارو درک میکنم😔😔