دوست داشتی؟
رمان خانوادگی و اجتماعی, رمان در انتظار سرنوشت, نویسنده یکتا ولی زاده

رمان در انتظار سرنوشت

  • زبان فارسی
  • 92.6K 👁
  • 374 ❤️
  • 642 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اجتماعی در انتظار سرنوشت

داستان، روایت‌گر فراز و نشیب زندگی دو دوست به نام‌های مژگان و لیلاست که روزگارشان در سال سرنوشت‌ساز کنکور، متلاطم می‌شود. در این بحبوحه هرکدام سعی دارند به شیوه‌ی خود از دریای مواج مشکلات رهایی یابند، غافل از آن‌که تقدیر طرح دیگری برای‌شان ریخته است. در این میان حضور یک مرد، سرنوشت هردوی‌شان را دگرگون می‌کند.

پارت اول

معلم در واپسین لحظات کلاس، و برای جمع‌بندی مباحث چند فرمول روی تخته نوشت و داشت هر کدام را به اختصار توضیح می‌داد. هم‌زمان در راهروی میان نیمکت‌ها یکی از دانش‌آموزان که استادِ اوریگامی بود، پشت قورباغه‌ی کاغذیِ دست‌سازش را فشار داد، قورباغه لحظه‌ای کوتاه به هوا پرید و زمین افتاد.
صدای خنده‌ی ریز و آرام بچه‌ها، معلم را برگرداند. چشمش به قورباغه افتاد. مثل همیشه می‌دانست که این شیطنت کار دانش‌آموز نیمکت آخر کلاس است. اخمی کرد و با نگاهی به ساعت روی دیوار بنای نصیحت گذاشت:
ـ اوریگامی کار خلاقانه‌ایه اما جاش وسط کلاس نیست. ببینید بچه‌ها... سال‌های گذشته هرچه‌قدر که بازیگوشی کردید، اشکال نداره، اما امسال رو شوخی نگیرید. هنوز هشت‌نه ماه تا کنکور زمان دارید. پس شیطنت رو کنار بذارید، این آزمون می‌تونه سرنوشت و جایگاه اجتماعی‌تون رو تغییر بده.
نوشتن و توضیح فرمول‌ها تمام شده بود اما قبل از آن‌که گچ مقنعه‌اش را بتکاند، برگشت و روی تنها جای خالی تخته دو نام نوشت:
«لیلا و مژگان».
سپس به طرف میزش رفت و روی صندلی فلزی نه‌چندان راحتش نشست، حین جمع کردن وسایلش به تخته اشاره‌ای کرد و گفته‌هایش را به پایان رساند:
ـ من بیش‌تر شماها رو از دو سال پیش می‌شناسم. استعدادهای خوبی توی چند نفرتون هست، اما به نظرم لیلا و مژگان اگه از همین حالا تلاش‌ مضاعف بکنن، شانس دورقمی شدن‌شون توی کنکور زیاده.
همهمه فضای کلاس را دربرگرفت؛ همهمه‌ای که تلفیقی از چندین حس متفاوت بود و می‌شد ذوق، حسادت، خوشحالی و غم را در میان تک‌تک صداها حس کرد.
مژگان پوزخند به لب سرش را پایین انداخت و به نیمکت درب و داغان‌شان که هزار جور اسم و شکلک رویش حک شده بود، خیره ماند. لیلا متوجه حال پریشان او بود و از زیر میز آرام دستش را گرفت و فشرد. نمی از اشک چشمان مژگان را تر کرد.
گنجشکی با شتاب به پنجره‌ی کلاس کوبیده شد، تعادلش را از دست داد و سر خورد لبه‌ی پنجره. دخترها جیغ‌کشان خیز برداشتند تا آن را ببینند اما پرنده به سرعت پر کشید و رفت.
صدای فریاد معلم همه را سر جای‌شان برگرداند؛ همه به‌جز مژگان و لیلا که از ابتدا هم تکانی نخورده بودند. هر دو دختر در خیالات خود پرسه می‌زدند. استعداد حداقل برای آن‌ها اوضاع را تغییر نمی‌داد؛ برای آن‌هایی که در خانواده‌های فقیر سرگردان بودند. مژگان نگاهی پر از غم به لیلا انداخت و لیلا اگرچه نگاهش تلخ بود، اما مثل همیشه خوش‌بینانه چشمک زد.
با صدای زنگ تفریح سروصدای دخترها به آسمان رفت‌. برخلاف آن‌ها لیلا و مژگان اصلاً حوصله‌ی جنب‌وجوش نداشتند. مژگان سرش را روی میز گذاشته بود و لیلا داشت مطالب روی تخته را به سرعت یادداشت می‌کرد. مژگان به طعنه گفت:
ـ اون دوتا اسم رو هم بنویس. شاید فرجی شد.
لیلا لبخند زد و نام خودش و مژگان را هم به انتهای یاداشت‌هایش افزود. مژگان پوفی کلافه کشید و سعی کرد برای بار هزارم مقنعه‌اش را صاف کند تا نخ‌کش کنار تاخوردگی بالای آن را بپوشاند.
لیلا از جا بلند شد و به مانتویش که از نشستن زیاد چروک شده بود، دست کشید:
ـ نمی‌آی بیرون یه هوایی بخوری؟
مژگان با رخوت خمیازه کشید و کیف مندرسش را روی میز گذاشت و سرش را به آن تکیه داد. لیلا دوباره سر جایش نشست. دلش نمی‌آمد او را تنها بگذارد. مژگان آرام گفت:
ـ چی شد؟ مگه نمی‌خواستی بری بیرون؟
لیلا بی‌جواب به او نگاه کرد. دلش می‌خواست حال و هوای‌شان را عوض کند. ناگهان چشمش به تخته‌سیاه و ردیفی از گچ‌های رنگی افتاد. از جا بلند شد و نوشته‌های روی تخته را پاک کرد، سپس گچ زردی برداشت و با خط زیبای نستعلیق نوشت:
«مدعی خواست که از بیخ کَند ریشه‌ی ما
غافل از این‌که خدا هست در اندیشه‌ی ما»
مژگان با لحنی شوخ گفت:
ـ هم خودشیرینی و هم دل خجسته داری، اما خوش به حالت، خوب از پسِ احوال خودت و من برمی‌آی.
هم‌زمان با حرفش از جا بلند شد و پای تخته رفت. گچ قرمز و سبز را برداشت و یک بوته‌ی گل رز کوچک در کنار شعر لیلا طراحی کرد.
لیلا به مژگان نگاه کرد، از این‌که توانسته بود اندکی فکر او را از مشکلاتش منحرف کند، احساس رضایت می‌کرد. دوباره به نیمکتش برگشت و بدنش را کش و قوس داد. سپس زیپ کیفش را باز کرد اما هرچه گشت کتاب ادبیاتش را نیافت:
ـ باز کتابم رو نیاوردم.
مژگان گچ را پای تخته انداخت و لحنش به نگرانی آمیخت:
ـ مگه نمی‌دونی خانوم «ربیعی» روی بی‌نظمی و نداشتن کتاب حساسه؟! آخه باره چندمه که یادت می‌ره؟
لیلا دوباره داخل کیفش جست‌و‌جو کرد و کلافه گفت:
ـ یادمه گذاشته بودمش... نمی‌دونم چی شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان در انتظار سرنوشت
  • رخ ااااآ

    در پارت 51

    بعضی ها انگار مجبورا پول ندارن کلی بچه بدنیا بیارن پولدارش هم میترسه بیشتر از دوتا بیاره

    ۱ ماه پیش
  • مژی

    در پارت 750

    رمان فوق العاده ای بود،از نویسنده ی رمان تشکر میکنم

    ۲ ماه پیش
  • مژی

    در پارت 370

    وا خود نمیخاستش مگه زورش کردن باهاش ازدواج کنه،مگه عهد بوقه

    ۲ ماه پیش
  • مژی

    در پارت 290

    مگه هنوزم از این آدما امثال پدر مژگان و گیوان و مهناز وجود داره ؟

    ۲ ماه پیش
  • آذر

    در پارت 190

    نیش زبون نخورده نیش ماره🥴

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 740

    قشنگ بود ، ممنونم از نویسنده کتاب

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 750

    تشکر بابت رمان خیلی خوبتون❣️ کاش فرنگیس خانم تو محضر سر میرسید جای مادر رو براش پر میکرد🥺خیلی منتظر این لحظه بودم ولی انگار این رمان زیادی واقعیه و آدما زود فراموش میشن

    ۶ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 312

    چ پارت جذابی دلم برا مژگان سوخت نظرم در مورد کیوان عوض شد فکر کنم مژگان بتونه با همین رفتاراش کیوان و عاشق خودش کنه

    ۸ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 170

    بیچاره مژگان با کیوان و مهناز چ جور باید سر کنه

    ۸ ماه پیش
  • هانا

    در پارت 150

    خسته نباشی عزیزم رمانت و دوست دارم

    ۸ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 750

    سلام بر نویسنده رمان خوبی بود قلمت ماندگار

    ۸ ماه پیش
  • آسی

    در پارت 750

    سلام عزیزم خسته نباشی خوندم خوب بود ملی گریه کردم ولی در واقعیت هست همچین چیزهای.

    ۸ ماه پیش
  • میم

    در پارت 601

    غمگین تما امیدوار

    ۹ ماه پیش
  • میم

    در پارت 171

    عهد قجره اینجوری دختر شوهر میدیدبخاطر نداری احساس دختر هیچ اهمیتی نداره

    ۹ ماه پیش
  • م

    در پارت 750

    🤗💋😍😘🥰💚💜💙❤️👏👌😁

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟