پارت هفده :

نفس مژگان در سینه خفت. استرس به سرمای تنش افزوده بود. کم‌کم سر بلند کرد و به کیوان که به سمت حوض می‌رفت، نگاه کرد. اصلاً شبیه آن شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدی که در خیال خود می‌بافت، نبود. حتی کت‌وشلوار بر تن نداشت. دسته‌گل رز سفید و سرخ هم در کار نبود. دست خالی آمده بود و فقط نام داماد را یدک می‌کشید.
لبه‌ی حوض که نشست، چرخید و رو به مژگان کرد. مردمک‌هایش تاریکی را شکافته بود و چشمان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    بیچاره مژگان با کیوان و مهناز چ جور باید سر کنه

    ۱۲ ماه پیش
  • میم

    1

    عهد قجره اینجوری دختر شوهر میدیدبخاطر نداری احساس دختر هیچ اهمیتی نداره

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    واقعا حالم از پدر نامردش بهم خورد خدا آدم رو پید بده ولی اینجوری نه که سرنوشت دخترش رو با دستای خودش نابود کنه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    ازکلمه غلام ات وکنیزت منتفرم که یکی برای پسردخترش بکارمیبره🙏

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    از جمله عباراتیه که امیدوارم حذف بشه از فرهنگمون!

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    عجب خواستگاری

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    🙈🙈🙈

    ۱ سال پیش
  • reyhane

    0

    عالییی. حس میکنم کیوان هم بعدا که زنش شد شاید نخواتش و ولش کنه، اینجوری که میگه عاشق یکی بوده و نشده

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    باید دید...

    ۱ سال پیش
  • رستا

    1

    باز خوبه مهناز خانوم رو شوهرش رها کرده این همه ادا اصول درمیاره گوشواره النگو به نمایش میزاره، عوض درک مژگان که ب سرنوشت خودش دچار نشه و بهش یکم با محبت نگاه باید میکرد...

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    متاسفانه بعضی‌ها می‌خوان انتقام زندگی خودشون رو از بقیه بگیرند.

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    ای خدااااا از دست زنان آخه چرا انقده بی دفاع هستن وقتی ی چیزی زوری میشه برا ی دختر خیلی مظلوم میشه و بی دفاع

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    متاسفانه هنوز خیلی از دختران و زنان سرزمینمون بی‌دفاع هستند.

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    با اینکه ناراحت کننده حداقل مرز بین کیوان واژگان معلوم شد حرف شو اول زد

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱ سال پیش
  • yase

    0

    منتظر پارت بعد😁خیلی قشنگ بود ممنونننن

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    خوشحالم که داستان رو دوست دارید.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️