در انتظار سرنوشت به قلم یکتا ولی زاده
پارت چهارده :
مژگان دلش به حال مادرش میسوخت. زن بیچارهای که جز بدبختی و مرارت خیری از زندگی ندیده بود. به قابلمهی لوبیا خیره ماند و بغضش آرام نگرفته دوباره شکست. همانجا روی زمین نشست و به بخت سیاهش نفرین فرستاد.
آنقدر برجا ماند که مامانپری به دنبالش آمد و با صدایی خفه گفت:
ـ مژگان، لیلا زنگ زده. پاشو جوابش رو بده و بگو دیگه زنگ نزنه. آقات بفهمه قیامت به پا میکنه.
مژگان بدون فوت وقت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اهوk
0سلام......خوب بود بیشتر مشکلات مردم این جامعه بی پولی هستش که دختراشون رو زود شوهر بدن ..خیلی ناراحتم براش 😔😔