پارت چهارده :

مژگان دلش به حال مادرش می‌سوخت. زن بیچاره‌ای که جز بدبختی و مرارت خیری از زندگی ندیده بود. به قابلمه‌ی لوبیا خیره ماند و بغضش آرام نگرفته دوباره شکست. همان‌جا روی زمین نشست و به بخت سیاهش نفرین فرستاد.
آن‌قدر برجا ماند که مامان‌پری به دنبالش آمد و با صدایی خفه گفت:
ـ مژگان، لیلا زنگ زده. پاشو جوابش رو بده و بگو دیگه زنگ نزنه. آقات بفهمه قیامت به پا می‌کنه.
مژگان بدون فوت وقت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اهوk

    0

    سلام......خوب بود بیشتر مشکلات مردم این جامعه بی پولی هستش که دختراشون رو زود شوهر بدن ..خیلی ناراحتم براش 😔😔

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    متاسفانه...

    ۱ سال پیش
  • رستا

    3

    قربون هرچی مامانه🥲♥️💋

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    ❤️ برای تمام مادران

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    حداقل مادر لیلا اجبارش🫠 نمیکنه

    ۱ سال پیش
  • یکتا ولی زاده | نویسنده رمان

    درسته👌

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️