در انتظار سرنوشت به قلم یکتا ولی زاده
پارت دوم :
مژگان گچ دستش را تکاند و به سوی لیلا آمد، کیف را به سمت خودش کشید و زیر لب گفت:
ـ بذار من بگردم، تو هول که میکنی چشمت جایی رو نمیبینه.
هنوز سر جایش ننشسته بود که در همان حالت نیمخیز نگاهش روی پنجره ثابت ماند. پدرش را از پشت پنجره دید که وارد مدرسه شد. با توپ پر آمده بود. با همان لباسهای خاکی و کارگری که همیشه موجب پوزخند بچهها میشد. مژگان از لباسهای او شرم نمیکرد اما از رفتارش بهشدت واهمه داشت.
لیلا با دیدن نگاه خیره و چهرهی رنگپریدهی مژگان از جا برخاست و رد نگاه او را گرفت و با دیدن «هاشم آقا» علت نگرانی مژگان را فهمید.
مژگان مستأصل روی نیمکت نشست، دستش را زیر چانهاش گذاشت و زیر لب نالید:
ـ از این وضعیت دارم خفه میشم لیلا.
لیلا دستش را پشت شانهی او گذاشت و فشرد:
ـ میدونم، اما مطمئنم یه روزی همهچیز درست میشه.
هر دو حرفهای زیادی با هم داشتند اما سروصدای پدر مژگان که از دفتر مدیریت شنیده میشد، مانع از ادامهی گفتوگویشان شد. مژگان کلافه و شرمزده وسایلش را توی کیف چپاند و در مقابل نگاه حیران لیلا از کلاس خارج شد و به طرف دفتر پا تند کرد تا شاید بتواند قبل از اینکه پدرش آنجا را روی سر همه خراب کند، غائله را بخواباند. با دیدن دانشآموزانی که توی راهرو جمع شده بودند، نگاهش را دزدید. دلش از این وضعیت بهغایت گرفته بود. توانی در پاهایش نمانده بود و بهزحمت از راهروی طولانی منتهی به دفتر گذشت. صدای پدرش به هر صدایی سر بود و مژگان دوست داشت زمین دهان باز کند و او را ببلعد. ظاهراً پدر این بار قاطعتر از همیشه آمده و عزمش را جزم کرده بود که پروندهی او را بگیرد.
صدای مدیر توی سرش زنگ زد:
ـ آقای صالحی، دورهی این حرفها تموم شده.
ـ به والله دیگه نمیتونم خرجش رو بدم. نمیتونم خانوم... دختر باید مطیع باشه. با لباس سفید بره خونهی بخت و با لباس سفید هم برگرده... استعداد یعنی چی؟!
مژگان مقنعهاش را صاف کرد و داخل شد. دلش نمیخواست بغض کند اما قطرههای اشک روی گونهاش غلتید. امروز را نمیرفت، بالأخره پدر فردا پروندهاش را میگرفت. پس تقلا فایدهای نداشت. به خانوم مدیر نگاه کرد، از نگاه او هم عجز میبارید. آرزوهایش اسیر یک گردباد ترسناک شده بودند، دور سرش میچرخیدند و دور میشدند و او تنها میتوانست نظارهگرشان باشد.
لیلا صدای جنجال را شنیده بود و توی کلاس اینپا و آنپا میکرد. هاشم آقا از او خوشش نمیآمد و او هم نمیخواست دردسر دیگری برای دوستش بسازد. بالأخره وقتی زنگ تفریح به پایان نزدیک شد و مژگان نیامد، طاقتش را از دست داد. هنوز به دفتر نرسیده بود که متوجه شد پدر مژگان او را همراه خود برده است. درحالیکه عصبانیت وجودش را دربرگرفته بود، وارد دفتر مدیر شد و با بغضی که چیزی نمانده بود به گریه بدل شود، گفت:
ـ چهطور اجازه دادید پروندهش رو بگیره و ببره؟ همین امروز یکی از دبیرامون میگفت مژگان بهترین گزینهی دورقمی شدن کنکوره.
خانوم مدیر اغلب اجازه نمیداد دانشآموزان صدایشان را بالا ببرند یا لحنشان نشانِ چیزی خارج از احترام باشد، اما آن لحظه بهقدری غمگین بود که همراه لیلا بغض کرد و آرام گفت:
ـ نشد نگهش دارم. پدرش اجازه نداد. کاری از دستم برنمیاومد.
این را گفت و سرش را پایین انداخت. نگاهش روی میز حول یک محور میچرخید. لیلا ناباورانه به او نگریست. پوزخندی زد و قطره اشکی از گوشهی چشمش پایین غلتید. نفسش توی سینه حبس شده بود. مدیر که انگار تازه به خودش آمده بود، کتابی برداشت و به سمت لیلا گرفت و با لحنی که مثل سابق محکم شده بود، گفت:
ـ این رو مژگان داد. گفت بدم بهت.

لطفا صبر کنید...

مینا
0خوب بود حححححخخححح