لیست کلیه پارتهای رمان افسون کلاغ ها : پارت های 81 تا 96
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 81
نوزده بار، نفس جمعی بیرون آمد، صدایی عجیب در سکوت چمنزار، مانند دستهای پرنده که همگی با هم پرواز میکنند. چندین نفر از الف با دستهای کشیده به سمت چاه هجوم بردند. اما با وجود اینکه با سرعتی غیرطبیعی واکنش نشان دادند، هیچکدامشان به اندازهی کافی سریع نبودند تا سنجاق کلاغی را قبل از پایین رفتن، ...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 82
یکی از «ثین»ها اشرافزاده، جلو آمد، سرش را خم کرد تا شاخهایش را از میان شاخهها بیرون بیاورد. جادوی ظاهریاش در پرچمهای پارهپاره از او سرازیر شد. یک لحظه گوزن نر زیبایی با شکوهی بود؛ لحظهی بعد، موجودی غولپیکر از رشد جنگلی بود که با حشرات میلرزید، چشمانش گرههای تیره و چوبی بودند که رودخان...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 83
چهرهاش وحشتناک بود، به طوری که از درد به خودش پیچیده بود. سایههای نیمهشفاف دور چشمانش را گرفته و گونههای فرورفتهاش را تیره کرده بود. وقتی متوجه شدم که میتوانم بهطوری ضعیف دندانهای تیزش را از میان دهان بستهاش ببینم، این فکر به ذهنم خطور کرد که از خود استخوانهایش نور از درونش میتابد. ا...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 84
تمام موجودات فریبنده در سالن تماشا به ما خیره شده بودند. بیشتر آنها به نردهها چسبیده و سرهایشان را به جلو خم کرده بودند، گویی که در حال تماشای نمایشی آشنا بودند که ناگهان بازیگری از درهای پشتی بدون سناریو وارد شده است. با دیدن تنفر فاکسگلاو از نمایش قبلیاش و به عنوان شاهدی نزدیک به عمقهای...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 85
انتهای تالار در هالهای از نور خیرهکننده گم شده بود، چنان که نگاه مستقیم به آن غیرممکن بود. شاید "شاه آلدر" نشسته بود و آمدن ما را تماشا میکرد، یا شاید هنوز از راه نرسیده بود. نمیدانستم. صدا در اینجا به دوردستها میرسید. مرا به یاد کلیسایی میانداخت که میان قطعات گروه کر، همه نشسته با...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 86
او بیحرکت، مانند مجسمهای بیروح، به نظر میرسید و انگار بخشی از خود اتاق شده بود. قیافه خوابیدهاش وحشتی ناگهانی در دل من انداخت که دلیلش را نمیدانستم. از یک جایی میدانستم که او به آن سردی که به نظر میرسید، نیست. حس میکردم که هوشیاری کندش به سمت ما برمیگردد، همانطور که نور فانوس دریایی در...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 87
به صورتم حملهای از پرها برخورد کرد. به سختی در میان تکههای پر که مانند کاه در حال چرخش بودند، سرفه کردم و تنها گرمای بازوی روک بود که تأکید میکرد او هنوز کنارم است. در میان بالهای تند و خشن، نگاهی به آشفتگی اطرافم انداختم. زنی در یکی از بالکنها به شدت به سرش چنگ میزد در حالی که یک کلاغ در ک...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 88
سرانجام لَرک به سوال من پاسخ داد. «نه» او به سختی گفت، کلمهای که از ریههایش به زور خارج شده بود و مانند نفسی از میان لبهایش عبور کرد. «هیچکس نمیتونه» «حالا به یاد دارم که چرا بر روی تخت خود نشستم و برای مدتی از آن بلند نشدم.» صدای شاه آلدر مانند رعد و برقی که در افق میغلتید، در سراسر اتاق ...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 89
تنها چیزی که از گلویم خارج شد، چیزی شبیه به صدای عق زدن بود. «ایزابل!» هم «روک» و هم «اِما» همزمان فریاد زدند. سرفه کردم و با هجوم تهوع، دهانم پر از بزاق شد. «چیزی نیست... بهش ضربه نزن. اون...» — سرفهای دیگر که دلم را به هم میریخت — «اون داره بهم کمک میکنه.» اِما با چهرهای عبوس و لبهای ب...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 90
...که کسی خودش را اینگونه نشان دهد تا ما را فریب دهد. قطعاً هرگز به فکرش هم خطور نمیکرد که او دارد تکتک ذرههای جادوییاش را برای خود ذخیره میکند. با صدایی سخت و قاطع گفت: «توضیح بده. با تمام جزئیات.» در کمال تعجب، او برخاست، شانههایش را صاف کرد و شروع به توضیح دادن کرد. او از برخی بخشها ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 91
«...درسته؟ فقط ده ثانیه به من وقت بده.» نفس عمیق و لرزانی کشیدم و تا ده شمردم. وقتی به عدد ده رسیدم، گریهام بند آمده بود؛ یا دستکم تا حد زیادی. بعد از بازدمی لرزان، صورتم را با آستینم مالیدم که معلوم شد فکر بدی بوده؛ توریِ آستین مثل سنباده روی پلکهای ورمکردهام کشیده شد. دستم را دراز کردم و ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 92
«کاش فقط قدرت کافی داشت. او اجازه نمیداد یکی دیگر از اعضای خانواده به خاطر موجودات افسانهای بمیرد. ضربان قلبم در گوشهایم میپیچید. دیگر نه احساس نرمی کوسنهای مبل را داشتم و نه اشکهایی که روی صورتم خشک میشدند. در داستانها، دوشیزگان سم مینوشیدند و از برجهای بلند خود را پایین میانداختند و...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 93
حتی از آن سر اتاق هم لرزش او را میدیدم. «شرط میبندم شاه آلدره و اومده تا تو رو بکهد و بخوردت چون احمقی.» اما اما، خودش را عقب کشید و بالش دیگری را محکم گرفت. «مِی، تو نباید با خواهرت اینطور حرف بزنی!» «خب، راست میگه!» روک به من اطمینان داد: «شاه آلدر هنوز نرسیده. فقط یه سگ شکاریه و نمیتونه وا...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 94
اما نگاهی به همان اندازه دیوانهوار به من انداخت که میگفت: «اوه، باور کن، من سعی کردم.» صدای جیر جیر و ناله ای از بیرون آمد. توجهم را به پنجره برگرداندم. ساقههای خار از پایین به بالا یخ میزدند، پیچکهای خاردار سنگینشان به زاویههای تند میپیچیدند و سفت میشدند و بوتهای متراکم و به ظاهر نفوذنا...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 95
اما آنها همچنان به وضوح این واقعیت را بیان می کردند که من رفتار عجیبی دارم، حتی برای یک فانی، و به خصوص برای خودم. «جادویت تموم شده اس،» به آرامی گفتم و مچ دستش را لمس کردم. خون کهربایی رنگ، بانداژ موقت را خیس کرده بود. او لرزید و چهرهاش پوشیده شد. دستش را بالا آورد و از جلو و عقب به آن نگاه کرد...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 96
... . با صدایی بم و گرفته پرسید. «این چیه» "این شما هستین، اعلیحضرت." او به خودش نگاه کرد. چهره خودش را دید، نه آنگونه که بود، با این حال بود: حاکمی که هزاران سال بر تخت نشسته بود، اما هر فقدان بزرگ و کوچک را احساس کرده بود، هر بار سنگینی عمر بیپایانش را تحمل کرده بود. موجودی که یک بار عاشق...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
