پارت نود و پنجم :

اما آنها همچنان به وضوح این واقعیت را بیان می کردند که من رفتار عجیبی دارم، حتی برای یک فانی، و به خصوص برای خودم.
«جادویت تموم شده اس،»
به آرامی گفتم و مچ دستش را لمس کردم. خون کهربایی رنگ، بانداژ موقت را خیس کرده بود.
او لرزید و چهره‌اش پوشیده شد. دستش را بالا آورد و از جلو و عقب به آن نگاه کرد، انگشتان بلند، عنکبوتی شکل و با مفاصل عجیبش را می‌دید، انگار این منظره به همان انداز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    0

    یعنی با نشان دادن پرتره شاه آلدر رو حبس کرد؟یا بخواب قبلیش برد؟

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️