افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت نود و دوم :
«کاش فقط قدرت کافی داشت. او اجازه نمیداد یکی دیگر از اعضای خانواده به خاطر موجودات افسانهای بمیرد.
ضربان قلبم در گوشهایم میپیچید. دیگر نه احساس نرمی کوسنهای مبل را داشتم و نه اشکهایی که روی صورتم خشک میشدند. در داستانها، دوشیزگان سم مینوشیدند و از برجهای بلند خود را پایین میانداختند وقتی خبر مرگ شاهزادگانشان را میشنیدند. اما من یکی از آنها نبودم. هنوز میخو
لطفا صبر کنید...
