افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت هشتاد و نهم :
تنها چیزی که از گلویم خارج شد، چیزی شبیه به صدای عق زدن بود.
«ایزابل!» هم «روک» و هم «اِما» همزمان فریاد زدند.
سرفه کردم و با هجوم تهوع، دهانم پر از بزاق شد. «چیزی نیست... بهش ضربه نزن. اون...» — سرفهای دیگر که دلم را به هم میریخت — «اون داره بهم کمک میکنه.» اِما با چهرهای عبوس و لبهای بههمفشرده، تابه را پایین آورد. «بیارش داخل و بذارش روی کاناپه. بعدش هم لطفاً شروع ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
