افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت نود و یک :
«...درسته؟ فقط ده ثانیه به من وقت بده.» نفس عمیق و لرزانی کشیدم و تا ده شمردم. وقتی به عدد ده رسیدم، گریهام بند آمده بود؛ یا دستکم تا حد زیادی. بعد از بازدمی لرزان، صورتم را با آستینم مالیدم که معلوم شد فکر بدی بوده؛ توریِ آستین مثل سنباده روی پلکهای ورمکردهام کشیده شد. دستم را دراز کردم و از روک کمک خواستم تا مرا در گوشهی مبل جا بدهد، چون مطمئن نبودم بتوانم خودم صاف بنشینم؛ و Ø
لطفا صبر کنید...
