لیست کلیه پارتهای رمان افسون کلاغ ها : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 21
اگر یک سگ ناآشنا شب به دنبالت افتاد،نایست به آن نگاه کنی. اگر از خواب بیدار شدی و دیدی گربه ای ناشناس در حیاط خانه ات نشسته و آن را تماشا میکند، در را باز نکن. از همه مهمتر، اگر اسب زیبایی را کنار دریاچه یا لبه جنگل دیدی، هرگز سوار شدن به پشتش را حتی به فکرت راه نده. همانطور که اما میگفت:«ای ...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 22
به او گفتم:«از دیدنتون خوشحالم.اسم من ایزوبله. من نقاش پرتره م.» هملاک با لبخند پاسخ داد: «کاملاً نمیفهمم این یعنی چی. اما روک...» ناگهان روک به سمت پهنه جهید و شیهه مرگباری سر داد. هملاک گفت: «اینقدر بیادب نباش! فقط چون با هم دشمنیم نباید ادب رو فراموش کنیم. همانطور که میخواستم بگم، ...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 23
اعتراض نکردم. جیغ نکشیدم. هر کاری که داشت میکرد، نه میل داشتم و نه توانایی متوقف کردنش را. هیچ نشانی از خستگی یا ژولیدگی در او نبود، آنطور که زانو زده بود و آستینش را تا آرنج بالا زده بود، شمشیر را روی کف دستش گذاشته بود. یک تکه موی خیس چسبیده به پیشانیش تنها نشانه باقیمانده از فرار دیوانه...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 24
اما چرخیدم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. درختان جنگلکُنار در حال بلند شدن بودند، بالاتر و بالاتر میرفتند و شاخههایشان در بالای سر به سمت یکدیگر گسترده میشد. جایی که در مرکز به هم رسیدند، زیر آسمان شب درخشان به هم بافته شدند. نهالهای کوچکتر از بین خزهها و درختان بزرگتر سر برآوردند تا فضاه...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 25
شانس خودم را صادقانه در نظر بگیرم .او هرگز نخواهد فهمید که چه بلایی بر سر من آمده است. تا ابد منتظرم خواهد ماند. بیش از حد وحشیانه به نظر میرسید که بتوان تحملش کرد. به خودم یادآوری کردم که او مرغ های جادویی دارد که هر کدام هفته ای شش تخم مرغ می گذارند. هر دوماه یکبار، یک بسته هیزم به طور ج...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 26
از کنار درختان توس باریک با پوست سفید گذشتیم،برگهای زردشان در نسیم مانند سکههای طلا میدرخشیدند و به هم میخوردند. از کنار جویبارهای سنگی گذشتیم که میان تپههای خزه پیچ و تاب میخوردند، آبی به رنگ شیر و آب برف. از کنار درختان زبانگنجشک گذشتیم که نیمی از برگهایشان را یکباره ریخته بودند، ب...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 27
آنها را از دم میگرفت و بیمقدمه به میان بوتهها پرت میکرد.قبل از اینکه بفهمم چه شده، از خنده رودهبر شده بودم. روک تکانی خورد،میان ناراحتی و خشم گیر کرده بود. با لحنی طلبکارانه پرسید: «چی؟» روی زانوهایم نشستم.خرگوش را روی پاهایم گذاشتم و نفسنفس میزدم. «بسه.»روک به اطراف نگاه کرد، انگار ن...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 28
اجازه داد سرش را بچرخانم. چشمانش پر از اندوه در چشمانم قفل شده بود. تمام آن شگفتیها داشت به خاک مینشست، بیآنکه حتی نشانی از آنها در جهان باقی بماند. ناگهان از روی آتش پریدم و چوب را از دستش قاپیدم. فصل هفت وقتی چوب از دستش خارج شد، فریادی کشید؛ فریادی تیز و جانسوز از درد و رنج—نه فقط درد ...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 29
منظره به آرامی در حال دگرگونی بود. خورشید پشت تپه ها ناپدید میشد و سایههای بلند و راستی بر پشت درختان میانداخت، همه چیز را در نور قهوهای مایل به سرخ غرق میکرد. درختان بلوط، نارون و توسکای تنومند، به تدریج جای درختان باریک توس و زبانگنجشک را گرفته بودند. حس سنگینی از اندوه بر این بخش از جن...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 30
روک با حرکت دستش، تلاش اخیرش برای دگرگونی را نادیده گرفت. با این حال، نوری سرکش در چشمانش میدرخشید و به نظر نمی آمد از این موضوع آسیبی دیده باشد. «این مکان بهم اجازهٔ دگرگونی نمیده. به نظر میرسه به آرامگاه یه ارباب تپه برخورد کردیم.» همین کافی بود. من قصد نداشتم منتظر بمانم تا خودم را به...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 31
ادامه با بیحوصلگی، کسی او را سرزنش کرد. نعرهٔ مردی در عذابی بیکلام فضای جنگل را شکافت. ارباب تپهوار لرزید و تاب خورد، آنچنان که نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. هیکلش به خرس میمانست، اما پاهای جلوییاش—که بیشتر به بازو شبیه بودند—بیاندازه دراز به نظر میرسیدند و موجود برای حفظ همان حالت نیم...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 32
لحظهای طول کشید تا فهمیدم سعی میکند نور الفی رل فرا بخواند، اما نمیتواند. ترسی سرد از پشتم پایین خزید و در ته ستون فقراتم جمع شد. اگر دوباره حمله میکردند چه؟ دیگر هیچ قدرتی برایش باقی نمانده بود. پس از سکوتی طولانی، با نفسهای بریده و برآمده گفت: «نمیتونم از همنوعان خودم کمک بخوام. ما حاکم...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 33
فصل هشتم اولین چیزی که وقتی به زانو کنارش نشستم متوجه شدم، لباسهایش از مبارزه پاره و کثیف، از سفر چروکیده بود. وقتی بعدازظهر همان روز افسونش را از دست داده بود، خوب به لباسهایش نگاه نکرده بودم، این تغییر تکاندهنده بود: در یک لحظه از شاهزاده به آواره تبدیل شده بود. به شکلی عجیب به ذهنم نرسیده ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 34
سؤالی مثل قلاب ماهی در گلویم گیر کرده بود و آن کلمات دهشتناک را به زبانم میکشید. با لحنی عجیب و تقریباً اتهامآمیز پریدم: «داری میمیری؟» او اخم کرد.«اینو میخوای؟» «نه!»صدایم آنقدر بلند بود که خودش هم متعجب شد. انگار مجبور بودم از جوابم دفاع کنم: «اگه میخواستم بمیری، پس امروز عصات رو ازت گ...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 35
او کمی بلندتر از یک زمزمه صحبت کرد: «چه میشه اگر بگم میتونم تو روبه ویمزی برگردونم؟ در مرگ یه الف، قدرتی نهفته اس؛ قدرتی که راه رو نشون میده.» «با من بازی نکن.» اشک به چشمانم هجوم آورد. «بازی نمیکنم،» به آرامی گفت. «بازی نمیکنم.» او گفته بود امید داشت کار دوم را جبران کند، نه اینکه امید دارد....
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 36
وقتی زخم عفونی میشه، این اتفاق میافته. گفتم: «میخوام اینجا رو لمس کنم» و به لباسش اشاره کردم. بدنش سفت شد، اما سر تکان داد. در حین منتظر ماندن برای کار من، دستش را از خاک بیرون آورد، آن را بررسی کرد و به دنبال چیزی گشت تا دستش را پاک کند. با بیحوصلگی و شک آزاردهندهای حدس زدم که حتی لحظهای به...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 37
مطمئن نبودم چه واکنشی از او انتظار دارم. شاید اینکه با غرور بایستد و بگوید: «ادعای خوندن ذهن یه شاهزاده رو داری؟» هر چیزی به جز آن نگاه معذبش به کنار و بازیِ عصبی با سنجاق کلاغش. با صدایی کم اعتراف کرد: «حالا فهمیدم که... اشتباه کردم. تو قصد خرابکاری نداشتی. کاری که با قدرت جادویت کردی...» در یاف...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 38
فصل نهم به محض رسیدن به قله تپه، ناگهان دوباره در پاییز بودیم. یک دور کامل چرخیدم. درختان نازکاندام غان که آرام تاب میخوردند، تا افق، در میان جنگلی رنگآمیزیشده به رنگهای رویایی سفید و طلایی، امتداد داشتند. یک قدم به عقب گذاشتم، و بعد یکی دیگر، اما دیگر اثری از سرزمین تابستان نبود. گفتم: «این...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 39
وقتی کارم تمام شد،به آرامی خودم را به ساحل رساندم و لباس و جورابهایم را روی پیچهای یاسمن پهن کردم تا شاید نسیمی به آنها بخورد. با خجالت بیشتری، لباسهایم را روی دو شاخه پایینتر آویزان کردم. سپس بازوهایم را سفت روی سینه ام جمع کردم و به بوتهها فشار آوردم، در حالی که بیش از هر زمان دیگری در زند...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 40
تا پایان روز به سختی با هم صحبت کردیم. اگر روک واقعاً متوجه جاسوسی من شده بود، هیچ نشانهای از آن بروز نداده بود جز سکوتی که پیش گرفته بود. من هنوز داشتم به این وجه تازهاش عادت میکردم. آن شاهزاده خندان و بیپروا که در پذیرایی خانهام شناخته بودم ــ او هم واقعی بود، اما تنها بخشی از روک بود، آن ...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
