افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت نود و سوم :
حتی از آن سر اتاق هم لرزش او را میدیدم. «شرط میبندم شاه آلدره و اومده تا تو رو بکهد و بخوردت چون احمقی.» اما اما، خودش را عقب کشید و بالش دیگری را محکم گرفت. «مِی، تو نباید با خواهرت اینطور حرف بزنی!» «خب، راست میگه!» روک به من اطمینان داد: «شاه آلدر هنوز نرسیده. فقط یه سگ شکاریه و نمیتونه وارد خونهات بشه، نه او و نه هیچکدام از جانوران و الف دیگری که دنبالش میآین.» نفسم را منظم کرØ
لطفا صبر کنید...
