لیست کلیه پارتهای رمان افسون کلاغ ها : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 1
آتلیه ام بوی روغن کتان و اسطوخودوس میداد. لکهای از رنگ زرد سربی روی بومم میدرخشید. تقریباً توانسته بودم رنگ کت ابریشمی گادفلی را به کمال برسانم. مشکل این بود که او را متقاعد کنم برای هر جلسه همان لباسها را بپوشد. رنگ روغن بین هر لایه به روزها زمان نیاز دارد تا خشک شود. گادفلی درک نمیکرد...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 2
خودشان را با هنرهای انسانی سرگرم می کردند. هرگز به روزهای جوانیشان فکر نمی کردند، چون چیزی جز این را نمی شناختند. وقتی می مردند؛ اگر می مردند، پرتره هایشان از مدتها قبل پوسیده و نابود شده بود. گادفلی ظاهراً مردی میانسال بود. مانند همهٔ همنوعانش، بلندقامت، باریک اندام و زیبا بود. چشمانش به ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 3
من با صدای جیرجیر صندلی از جایم بلند شدم وقتی او درِ ورودی درنگ کرد، تعظیمی کوتاه کردم. او در پاسخ، تعظیمی ظریف و اشرافی انجام داد. مثل بیشتر الف ها، او هم در تظاهر به اینکه ادبش از روی اختیار بوده و نه اجبار، استاد بود؛ اجباری که برایش مثل نفس کشیدن حیاتی بود. صاف ایستاد و اضافه کرد«آها...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 4
با این آگاهی که حقیقت به طرز خطرناکی بهش انگیزه میده، گفتم: «کلمه ی هست که وقتی تصادفی یه سطل آب رو میریزی به کار میره، مارچ کجاست؟» می با لبخندی که فاصلهٔ بین دندونهاش رو نشون میداد گفت: «روی کابینتها.» «مارچ! بیا پایین از کابینتها!» می گفت: «ایزابل، اون بالا داره خوش میگذرونه» آب ر...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 5
پسر پشت پیشخوان پرسید: «فقط زردسرب قلعی؟» چوب گچ را با کاغذی به سبک قصابها پیچید. فینیس تنها چند هفته بود که اینجا کار میکرد، اما همین مدت کوتاه هم برایش کافی بود تا عادتهای مرا بهخوبی بشناسد. «راستش، یه چوب سبز زمینی و دو تا قرمزم اضافه کن. آه! و تموم ذغالهاتون رو هم بده» همینطور که ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 6
قطعاً او پوستی بینقص داشت، صدایی شیرینتر از آواز پرندگان و موهای فندقیِ مجعدی که آنقدر ابریشمی بودند که نمیشد طبیعی باشند. باید نزدیک به پنجاه سالش میشد، اما بیشتر از بیست به نظر نمیرسید. تنها بعدها، وقتی یاد گرفتم طلسمها را بخوانم، متوجه اشتباهم شدم. با گذشت سالها، از جادوها دلسرد شدم...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 7
موهای روی بازوهایم سیخ شد. این چهره را میشناختم. سوژهٔ محبوب نقاشیهایی بود که بیش از سیصد سال پیش کشیده شده بودند؛ زمانی که ناگهان و بدون هیچ توضیحی، دیگر به "ویمزی" نیامد. در تمام آثار باقیمانده، همیشه در دوردست مشغول نبرد با شکار وحشی ایستاده بود. فردا در اتاق پذیراییِ من مینشست! در را ...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 8
فروشگاه ، این عادت عجیبی از من بود، چون معمولاً چنین اشتباهاتی نمیکردم. وقتی سرم را بلند کردم، حس کردم چیزی درست نیست. موجودی روی بلندی تپهٔ بعدی ایستاده بود، کنار آن درختِ بلوط تنهایی که نشانگر نیمهٔ راه به خانه بود. نخستین فکرم یک گوزن بود. گوزنی بهطرز غیرعادی بزرگ، اما کموبیش شکل درستی د...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 9
حرفم را باگیجی و آزردگی زیاد قطع کردم: «کشیده...» او طوری حرف میزد انگار این یک بازی بود، انگار جانم برایش هیچ ارزشی نداشت؛ که البته همهچیز را لو میداد. این موجود شاید شبیه آدم بود، ولی انسان نبود. عقب کشیدم و اعتراض را قورت دادم. «ممنون، جونم رو نجات دادی.» «واقعاً؟ از آن غول؟ فکر ...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 10
«اخیراً» برای یک الف میتوانست هر چیزی باشد، از جمله مرگ والدینم. «بله، انسانهای مرده معمولاً آشفتگی به بار میارن.» ابروهایش اندکی تکان خورد و چین کوچکی در میان آنها ایجاد شد، نگاهش تیز و عمیق شد. میدانست که به نحوی مرا ناراحت کرده، اما به سبک معمولشان، نمیتوانست دلیل آن را درک کند. درک ...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 11
مشتم چنان گره کرده بودم که حتماً اثرش روی صورتم نمایان بود. به تندی گفتم:«خودت دلیلش رو میدانی» احساس گناهم را له کردم. راستش، دلایل متعددی وجود داشت. «می» چندین بار سهپایههای نقاشیام را واژگون کرده بود. «مارچ» نیز اشتیاقی سیریناپذیر برای خوردن رنگ «آبی پروس» از خود نشان میداد. اما از هم...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 12
چشمان یاقوت کبود و حیرتزدهاش انگار میپرسید: «تو چه موجودی هستی؟» «فکر نکنم متوجه شده باشم.» تختههای کج و معوج کف اتاق، بالاخره یه روزی خراب میشدند. شاید هم لطف میکردند و همین الان این اتفاق میافتاد. شنیدم که داشت توضیح میداد. «اگر کسی بهت تعظیم کنه یا احترام بذاره و تو نتونی فوراً جب...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 13
و پردههایی به هر رنگ و طرحی که فکرش را بکنی. بقیه اتاق هم به همین منوال بود، در هر گوشه و کنجش مجموعهای متفاوت از اشیای عجیب و غریب قرار داشت، انگار که پذیرایی یک موزه کوچک از ساختههای دست بشر بود. صندلی و سهپایه من به سادگی درست در مرکز اتاق قرار گرفته بود. به نظر میرسید شاهزاده آنقدر ح...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 14
نگرانیهایم، همپایۀ صدای خراش ذغال روی کاغذ، رهایم کردند. حتی تکههای نرم و سیاهی که روی پاهایم میریخت را هم حس نمیکردم. اول یک دایره کشیدم، آزاد و پرانرژی، که قالب صورت روک را در خود گرفت. بعد، با خطهایی پُررنگتر و باز، موهای ژولیده و تاجمانندش را طرح زدم. نه. کاغذ را از روی سهپایهام ک...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 15
فصل چهار ماه سپتامبر چنان سریع سپری شد که حس کردم شاید تنها خوابی دیدهام. کار نقاشی آقای گادفلی را به پایان بردم و کمی بعد، یک سفارش دهنده، بانویی دیگر از خاندان تابستان به نام وروین را به دست آوردم. اما به نظرم روزهایم تنها با روک میگذشت. در میانههای ماه، دیگر امکان تأخیر بیشتری در بحث دس...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 16
درست در همان لحظه بود که راز نهفته در ژرفای چشمانش را دیدم. به طرز باورنکردنی، آن راز «اندوه» بود. نه یک اندوه زودگذر الف وار، بلکه اندوهی انسانی، تلخ و بیپایان، همچون شکافی ژرف در روحش. جای تعجب نبود که نتوانسته بودم این نقص را تشخیص دهم؛ چنین احساسی به نژاد او تعلق نداشت. اساساً نمیتوانست ت...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 17
در هاون و دسته هاونش. کشف عجیبی نبود. «اِما،»زمزمه کردم و به شانهاش دست زدم. او با حرکتی نامشخص پاسخی داد. «دیر وقت شده.باید بری تو تخت.» «خیلی خوب،دارم میرم،» گفت با صدایی خفه در آغوشش، اما تکان نخورد. شربت را از دستش گرفتم و بویش کردم، سپس درپوشش را پیدا کردم و کنار گذاشتم. میدانستم اگر ...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 18
نمیتوانستم سرم را آنقدر عقب ببرم که او را ببینم. گفت: «دیگر بسه. این نقشههای احمقانه رو کنار بذار. میدونم که تو پرتره دست بردی. چرا؟ برای یکی از اشراف دیگر کار میکنی؟ چه چیزی در ازای خیانت بهم گرفتی؟» پرسیدم: «گرفتم؟... چه میگی؟» در چشمانش جرقهای از تردید دیدم. اما اگر حرفم بر او اثر ...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 19
رنگ چهرهاش به زردیِ بیمارگونِه چربیِ سوخته میزد. گونه های گودافتاده داشت و موهایش مانند سایههای یک بیشهی خاردار، به هم پیچیده و دور صورتش جمع شده بود. چشمان درخشانش مرا به یاد چشمان یک باز میانداخت؛ نگاهی تیز و نافذ که تا اعماق وجود نفوذ می کرد و از هرگونه رحم یا احساسی خالی بود. انگشتانش ...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان افسون کلاغ ها - پارت 20
نور، مانند بخاری میدرخشید و نوسان داشت. به نرمی از بالا پایین آمد و از روی زمین عبور کرد و حاشیه برگها را با روشنایی شبحواری روشن کرد. از قدیمیترین خاطراتم، یادآوری هشدار مادرم بود که میگفت: «هرگز چنین نورهایی رو دنبال نکن.» و ما همچنان به راه پرزحمت خود ادامه دادیم. «اوم...» تا جا...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
